
هرچى بيشتر ميگذره بيشتر متوجّه می شم كه مِیل و توانایی ام برای حرف زدن داره کم مي شه و دچار مرزبندی های احساسی- منطقی هم شدم. اگه بخوام مي تونم تا جايى كه مي شه از حسّ آدمها، از روحيات خودم، از هر چيزى كه بشه به طور درونى حسش كرد و لمسش كرد حرف بزنم يا توصيف كنم يا بشنوم. اما زمانى كه بحث علمى و خيلى منطقى و فرمولى ميشه - حتی در زمينه هايى كه هم برام بسيار جذّابه و هم معلوماتم در حدّى هست كه دوست داشته باشم و بتونم راجع بهش حرف بزنم- زبونم سنگين ميشه. برای انتقال اون چيزى كه مي دونم، دست و پا می زنم و سخت تر هم می شه وقتيكه تأثیراين ضعف رو مي تونم آشكارا در چهرۀ طرف مقابلم ببينم! عکس العمل بعضی ها هم مثل این آدمهایی می مونه که با يک نابينا بلند بلند حرف مي زنن!ا

یک دلیلِ این بعضی وقتها این است که آدم به مسایل منطقی و یا علمی کمتر از مسایل احساسی اهمیت بده و در نتیجه انگیزه کمتری داشته باشه. ولی یک دلیل دیگه هم هست که من توی بعضیها که مثل توصیف تو هستند دیدهام و اون یک جور کمال گرایی است. منظورم این است که در مورد مسایل احساسی راحت حرف بزنی، چون اونها را میتونی حس کنی و نهایت حرفت در مورد حسِ خودت است، نه مسالهای که در موردش شک داشته باشی. ولی در مورد مسایل دیگه دقیقا به دلیل شک خودت از درست بودن حرفهات و یا نگرانی از خدشهدار بودن استدلالت نتونی حرف بزنی. این از یک طرف خوب است، چرا که نشانه وسواس علمی تو است ولی از طرف دیگه یک مقدار نبود اعتماد به نفس را هم نشون میده. شاید باید خودت را قانع کنی که با این حرف نزدنت فقط طرف مقابلت و جمع را از شنیدن نظرت محروم کردی.
پاسخ دادنحذف