با سیلیِ عشق صورتم را سرخ نگه می دارم
وگرنه به رنگ زردِ غربت درآمده ام.
غربت؛
اینجا؛
جایی که هم رزمانم [آری جنگی ست این میان]
برای گفتن خاطره ای به شام دعوتم می کنند.
جایی که هم دردانم [ آری دردی ست این، بی امان]
برای گذران لحظه ای سنگین
جام به جامِ من شرابی تلخ می نوشند و می خندند.
و من تلخ می گویم:
اینجا غربت است،
جایی که دوستی چون ابر،
با نسیمی می گذرد،
یا رعد می شود و چون برق می بارد و تمام.
اینجا غربت است،
جایی که تو را دوست می دارند چرا که نیازمند تواند.
اینجا غربت است،
جایی که دوستش می دارم باز!
جایی که دوستش می دارم باز،
جایی که هر سرپناهی بر سرم خراب شد تا دریابم «پناهی جز من نیست.»
وگرنه به رنگ زردِ غربت درآمده ام.
غربت؛
اینجا؛
جایی که هم رزمانم [آری جنگی ست این میان]
برای گفتن خاطره ای به شام دعوتم می کنند.
جایی که هم دردانم [ آری دردی ست این، بی امان]
برای گذران لحظه ای سنگین
جام به جامِ من شرابی تلخ می نوشند و می خندند.
و من تلخ می گویم:
اینجا غربت است،
جایی که دوستی چون ابر،
با نسیمی می گذرد،
یا رعد می شود و چون برق می بارد و تمام.
اینجا غربت است،
جایی که تو را دوست می دارند چرا که نیازمند تواند.
اینجا غربت است،
جایی که دوستش می دارم باز!
جایی که دوستش می دارم باز،
جایی که هر سرپناهی بر سرم خراب شد تا دریابم «پناهی جز من نیست.»