3/21/2012

اینجا غربت است

با سیلیِ عشق صورتم را سرخ نگه می دارم
                                            وگرنه به رنگ زردِ غربت درآمده ام.
غربت؛
اینجا؛
جایی که هم رزمانم [آری جنگی ست این میان]
                                 برای گفتن خاطره ای  به شام دعوتم می کنند.
جایی که هم دردانم [ آری دردی ست این، بی امان]
                                 برای گذران لحظه ای سنگین
                                          جام به جامِ من شرابی تلخ می نوشند و می خندند.
و من تلخ می گویم:
اینجا غربت است،
جایی که دوستی چون ابر،
با نسیمی می گذرد،
یا رعد می شود و چون برق می بارد و تمام.
اینجا غربت است،
جایی که تو را دوست می دارند چرا که نیازمند تواند.
اینجا غربت است،
جایی که دوستش می دارم باز!
جایی که دوستش می دارم باز،
جایی که هر سرپناهی بر سرم خراب شد تا دریابم «پناهی جز من نیست.»

3/18/2012

شاید هم

- خیلی شلوغ بود، وقتی می خواستیم «اندک اندک» رو اجرا کنیم به سرپرست گروه گفتم که آهنگساز این قطعه امروز از دنیا رفته و اگه ممکنه برای احترام این رو هم بگه برای شنونده ها. وقتی اعلام کرد چهره ی کسی رو دیدم توی جمعیت که می شناختمش از دور، خبر نداشت، یهو رنگش پرید و با چشمهای متعجب به من نگاه کرد و بی صدا و با حرکت لبهاش پرسید «ذوالفنون؟!!» با تکونِ سر  جوابش رو دادم و دیدم که چشمهاش پر شد، از گریه اش گریه ام گرفت. 

- داشتم می خوندم، تنظیم صدا بد بود و خیلی نمی شنیدم که چی دارم می خونم. یهو چهره اش رو پیدا کردم توی جمعیت که داشت فیلم می گرفت. خنده ی خیلی خوبی رو لبهاش بود، فکر کردم « دارم خوب می خونم حتما»!! چند دقیقه گذشت، باز برگشتم به طرفش و هنوز لبخندش رو داشت، فکر کردم « شاید هم خوب نمی خونم و فقط دوستم داره.»!!

3/16/2012

زن

مؤمن به معجزه ی بوسیدن،
                       زنی خسته از دیوار،
                                 هنوز می پیماید این بلند را [به بلندای عرض شانه های مردی که پشت به او به خواب رفته].
مؤمن به معجزه ی لطافت سرانگشتان،
                       زنی خسته از سیمان و آهن،
                              هنوز می نوازد این سخت را [ به سختی قلب مردی که پشت به او به خواب رفته].
مؤمن به معجزه ی نور،
                      زنی خسته از تاریکی،
                                هنوز می خرد همه آن سیاهی را [ به سیاهی چشمان مردی که پشت به او به خواب رفته].
مرد بر می خیزد؛
                       نه اثری از معجزه ی بوسه بر شانه هایش،
                           نه ردی از سرانگشتان بر قلبش،
                                نه درخشش نوری از پاس داشتِ حق در چشمانش،
                                                                                                می رود.
زنی خسته در بستر فرو می ریزد.
«معجزه؟ ایمان؟ 
این هم-پیوندان مذهب،
آخر کدامین شان هیچ زمان با تو مهربان بوده اند که هنوز...؟»

3/15/2012

تابلو

اونها توی خیابون و رو به پنجره ایستاده بودن و مسخ شده با موسیقی ای که از اون دریچه می ریخت بیرون گاهی تکونی به بدنشون می دادن. من هم مثل وصله ی ناجور بی حرکت ایستاده بودم و می ترسیدم اگه یه کم تکون بخورم بفهمن که مال این تابلو نیستم و گم شدم؛ چه گُمم! به دخترک نگاه کردم که گاهی تکونهای کوچیکی بی هوا میومد توی صورتش، دور چشمهاش و کنار لبهاش، دلنشین بود حالتش، خندیدم بهش. هم راه دخترک هم چند قدم اونطرف تر مثل همیشه لبخند آزادِ مهربونی روی لبش داشت و گاهی هم چشمهاش رو می بست و بدنش تاب کوچیکی می خورد، اون یکی هم مثل همیشه بی قرار و مضطرب نمی تونست یک جا بند بشه و دنبال جاهای بهتری می گشت! دیگری هم کنار من و یه کم عقب تر از من ایستاده بود و لحظه ای حواسش به موسیقی بود و سرش رو با ریتم تکون می داد و لحظه ی دیگه هم سرش می چرخید به اینور اونور و لحظه ی بعد هم دستش می رفت تو جیبش و موبایلش رو در می اورد. کم کم کشیدم عقب، چه دلزده ام! یاد یکی از دوستهام افتادم که چند روز پیش وقتی ازش پرسیده بودم « حالت چطوره؟» در جواب گفته بود « دلم می خواد استفراغ کنم» ! اومدم بیرون از اون تابلو و چند دقیقه هم از دور نگاه کردم. از لبهای دخترک خوندم:
-  « ستاره کو؟»
- « داره قدم می زنه.»
 خنده ام گرفت، چه ناهنجارم! چند قدم راه رفتم و عمیق نفس کشیدم، سرم رو بلند کردم و به ستاره ها نگاه کردم. فکر کردم امشب این هوا و باد ملایمی که می خوره به موهام و به دامنم بیشتر لذت داره تا موسیقی، چه بی وقتم!
 « الان میام دنبالت».

3/14/2012

از هیچی

بعضی وقتها با اطمینان فکر می کنی چیزی از کسی یاد گرفتی و همیشه برات محترم می شه اون آدم و توی دلت قدردانش می شی، بعد سالها می گذره و یهو می فهمی چیزی که یاد گرفتی از یک سوء تفاهم گُنده از شناخت اون آدم ناشی شده بوده! هنوز قدردان اون آدم هستی البته فقط به خاطر اینکه پیداش شده یه جایی توی زندگیت و باعث سوء تفاهم شده! و از خودت هم خوشت میاد که یه چیزی از هیچی یاد گرفتی.

3/09/2012

انتخاب

در ایستگاه
دختری کلافه، دردمند و شتابناک از میان انبوه مردمان گذشت و گوشه ای بر زمین نشست
لبان کوچکش در کنار سوراخِ گوشیِ در دستش جنبیدند
در دلم زمزمه ای بود:
«انتخاب کن!
غم اعتبار از خشم می رباید و راه فریاد می بندد
خشم اعتبار از غم می زداید و راه بر گریه می بندد
انتخاب کن!»
زنی در بلندگو چیزی گفت، مردمان خسته و کثیف و شلوغ گذشتند؛
دختر دستِ دیگر را پناهِ صدایش کرد.
« انتخاب کن!
جنگ این دو اژدها، تنها گسیختن تارِ توست از پود؛
انتخاب کن!»
چهره اش بی رنگ از غم؛
چشمانش آشفته از خشم؛
« انتخاب کن!
انتخاب کن!»
و ناگاه طوفان درد بود و موج موج اشک؛
دست از کنار دهان برخاست و پناهِ چشم ها شد این بار.
«دستها، دستهای مهربانِ انسان، پناهِ عشق و ایمان و جان.»
و مردمان خسته و کثیف و شلوغ می گذشتند.

3/07/2012

جایی در این میان

آرزو بود یا خواب نمی دانم؛
نت گمشده ای بودم در میان آن نت ها
                       که خوب می دانستند کجای خط حامل اند!
نیم نگاهی به سر خط کردم
و اندام پر انحنای زیبایش را شناختم
                                   کلید کلیدِ سُل بود.
شادان و قدردان [فقط از آن رو که من هم در میانشان بودم]، شتابناک می جستم در خویش:
سفید باشم و تو خالی، کشدار و خرامان؟
یا سیاه باشم و تودار، ساده و بیدار؟
چنگ باشم که چنگ به دل می زند و دل می برد؟
یا دولاچنگ سه لاچنگی که می گریزد و ردّی از شادی می نهد بر جان؟
زینت نتِ کوچکی باشم که زیبایی اش پنهان می رسد به گوش؟
یا فقط سکوتی هوشیار؟
نمی دانم، نمی دانم
کدام نت؟ چه فرقی می کند؛
دوی عاقل
رِیِ بیمار
میِ غمگین
فایِ پایدار
سل همچون ستون
لا در پیکار
سی هم با پشتکار.
فرقی نمی کند،
 فقط بگذارید باشم جایی در این میان.

زایش

انتهای خط که به سرِ آن می رسد
باید به انتظار زایشی بود
اما فقط به انتظار!
که گر نوزاد پیش از موعد نگاه به نگاه تو شود
زایشِ غربت در غربت است.

3/06/2012

مزیت

امروز با بابا حرف زدم .....«بابایی همینطوری ادامه بده، زندگی تو دوتا مزیت داره برای شعر گفتن که من نداشتم، یکی غم غربت و اون یکی موسیقی.»

فتح قله ی روز

حس می کنم بی حد دارم سعی می کنم، اونهم فقط برای داشتن روزهای معمولی. شبها انگار یهو می فهمم که تمام روز چقدر سعی کردم! دلم می خواد زود خوابم ببره حداقل تا بیهوده نشه، ولی خواب کجاست؟! کاوه هم کارهای پایان نامه ش زیاده و وقتش کم، دلتنگ و حساس شده ... زیاد بِهِم گیر می کنه این روزها، این ماه ها. اینطوریه که در طول روز ( در راه فتح قله!) چندین بار هم پرت می شم پایین و باز راه می افتم برای این فتح مضحک.

مگه نمی دونی؟

به دخترک زنگ زدم، چندوقته ندیدمش درست حسابی، نشده، نمی شه. دلم براش تنگه، دلم تنگه کلا، بهش گفتم که این هفته هم نمی شه که ببینمش وقتی برمیگرده. داریم می ریم سفر برای گرفتن ویزا و از این کارها. اونهم ادامه می ده که هفته ی بعدش هم اونها نیستن: « چرا اینجوری شده کلا همه چی؟ نمی شه ببینیم همدیگه رو...» در جوابش شوخی می کنم و می خندم و می گم بیا اصلا خداحافظی هم بکنیم دیگه!! و نمی گم که « مگه نمی دونی تو هنوز؟ همه چیز قبل از اینکه تموم بشه تموم میشه.»

3/04/2012

ولی...

- فردا دیگه  بریم لپ تاپ بگیریم برات.
- بریم تو رو خدا
- داغون شدی، خیییلی اذیتت کرد این چندسال
- آره /:
- ولی خیلی هم دوستش داشتی!
- استوری آو مای لایف!!!

3/03/2012

شبِ تار جهان را فروغ از هنر آریم

ردیفهای یه کم جلوتر از ما خالی مونده بود، شاید چون گرونتر بود بلیطش، برنامه که شروع شد تنهایی بلند شدم رفتم جلوتر نشستم. فکرش رو نمی کردم اما باز هم همینطوری اشکهام از اول شروع کرد به اومدن. بعد از کنسرت به این فکر می کردم که دیگه کم داره پیش میاد که از موسیقی ای لذت نبرم (توی کنسرت هایی که می رم.) انگار قبلا خیلی بیشتر دقت می کردم و وسواس به خرج می دادم به خودِ موسیقی، ولی الان قسمت بیشتر توجهم به حالت های نوازنده هاست و رابطه شون با سازشون و اون حالی که خودشون دارن و معمولا توی چهره شون یا تکون های بدنشون معلوم می شه، بعضی ها هم بدون هیچ تکونی البته معلوم میشه. و هرچقدر خودشون بیشتر لذت می برن من هم بیشتر خوشم میاد.
چندتا از قطعه ها از آلبوم «آب، نان، آواز» که من توی کارهای همایون شجریان از همه بیشتر دوست دارم. مقدمۀ اصفهان و  تصنیف « در عاشقی پیچیده ام» بود و خودِ تصنیفِ « آب نان آواز» بعدش به دشتی رفت و بعد هم توی شور تصنیف « دل افروز تر از صبح» رو اجرا کردن که شعرش خیلی خوب بود. نمی دونم انتخاب شعر با آهنگسازِ یا با خواننده تصمیم می گیرن، به هرحال من خیلی دوست داشتم شعرها رو. « من می روم ز کوی تو و دل نمی رود»، یا « گذرگاه زمان را سرافراز بپوییم، شب تار جهان را فروغ از هنر آریم»، یا « تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب» ...« دلم فریاد می خواهد، ولی در انزوای خویش»....«کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی، که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب».
ترکیب صداها خوب بود، ویولون سل رو من کلا خیلی دوست دارم ولی نوازندۀ خوبی نداشت اصلا و خارج می شد خیلی جاها. ویولون هم بد نمی زد ولی اگر نبود هم من مشکلی نداشتم! آیین مشکاتیان هم خیلی آروم و مظلوم بود توی ساز زدنش، یاد پدرش بودم خیلی.
در مورد علی قمصری، دوست داشتم ساز زدنش رو. گرچه می تونم تصور کنم که در طولانی مدت خسته ام می کنه چون در کل کنسرت هیجانزده ساز می زد، حتی اون قسمت هایی که آروم می زد هنوز هیجان داشت. تکنیکش قطعا خیلی خوب بود، چیزهایی داشت که برای من عجیب بود (در مقایسه با اصولی که من یاد گرفتم توی تار زدن)؛ مثلا اینکه دست راستش زاویۀ خیلی زیادی داشت و از بالا میومد روی سیمها. البته نوازنده ها همه شون در طول ساز زدن جای دستشون رو تغییر می دن و بالا پایین می کنن اما این اصولا از اون زاویه می زد و کنجکاوی من رو برانگیخت که وقتی بیام خونه اونطوری بگیرم سازم رو ببینم چطوریه! یکی دیگه هم اینکه به خاطر سرعتی که داشت زمان نبود که مضرابش توی سیمها بره تا عمق، انگار که نوک مضراب روی سیمها جریان داشت فقط. سبک خاص دیگه ای هم که داره اینه که یهو سرتاسر یه جملۀ بلند رو تماما با ریز می زنه. بعضی وقتها قشنگ می شه اما من فکر می کنم زیاد این کار رو می کرد و به ندرت جمله ای با مضرابهای از نوع دیگه شنیده می شد، نسبتی که توی ساز زدن بقیه برعکسه و خب به نظرم زیباتر هم هست. با قدرت وحشتناکی مضراب می زد، بعضی وقتها می گفتم چطور داره تاب میاره  آخه اون ساز؟!! بعضی وقتها هم دلم می خواست  می تونستم انقدر قوی بزنم، بعضی وقتها هم دلم می خواست برم ساز رو از دستش بگیرم چندتا مضراب نرم و مهربان روش بزنم!! ولی به هرحال  من در مجموع  دوستش داشتم، هم خودش رو هم ساز زدنش رو. و جالب بود که بعد از کنسرت وقتی از بچه ها (بخصوص اونهایی که موسیقی سنتی کار می کنن) می پرسیدم نظرشون رو راجع به ساز زدن علی قمصری یه کم قیافه هاشون عوض می شد و می گفتن « خوب می زنه ولی این که دیگه سنتی نیست» ، با تعجب می پرسیدم که  ساز که سنتیِ، داره توی دستگاه های موسیقی سنتی هم می زنه، همون فاصله ها رو می زنه،  درست هم می زنه، ابداع عجیب غریب و دستکاری عجیبی هم توشون نمی کنه، بر چه اساسی می گین سنتی نیست؟ و جواب هم این بود که « خیلی سریع می زنه» !!! انگار که  آروم  و با طمانینه و متفکرانه ساز زدن  تنها نشانۀ موسیقی سنتیِ بودنه و اگه  از یه سرعتی بیشتر بشه و صدا ناآشنا باشه ( یعنی رنگ و چهارمضرابهایی که همیشه شنیدیم نباشه) آدمها شک می کنن زود. یا مثلا هر کسی با سرعت بزنه راحت ترین چیزی که راجع بهش می گن اینه که « احساس نداره» که من از خیلی ها شنیدم در مورد علی قمصری و خیلی مخالفم، به نظرم به شدت نوازندۀ با احساسیه. تنبلی گوش و ذهنِ موسیقیاییِ ماهاست که نمی تونیم پا به پای هیجان و شور اون نوازنده بریم، فقط اگه کسی سلانه سلانه کشوندمون می تونیم توش غرق بشیم و باهاش بریم. 
شب خوبی بود، موسیقی خوبی بود.

3/02/2012

سه گانه

سه تا صدا هست که وقتی می شنومشون احساس می کنم یه حس مجزای مجرد خوب و تمیزی درونم زاده می شه که روی سلول های مرده و بیمار رو می پوشونه. یکیش صدای شاملو ( البته بیشتر توی نوار «سکوت سرشار از ناگفته هاست»)، یکی هم صدای ساز علیزاده ( اگه از نزدیک باشه که درمان محضِ! اگه آلبوم باشه «نوای نور»)، و یکی دیگه هم صدای مامانم که پرانتز هم لازم نداره.

صدای سایه ی صدا

لابد صدای باد بود
یا صدای بلند رعد؛
صدای جنگ بود
یا صدای بلند عشق؛
صدای رود بود
یا صدای بلند جریان خون؛
که من نشنیده بودم آن زمزمۀ شوم را که در سایۀ صداها هویت گدایی می کرد:
« دستت را دراز کن، کنار بزن!  پشت این پرده همه دارایی توست.»
عقل خسته و قلب مشوش، هیچ یک فرمان دِه دست هایم نبودند
پرده را کنار زدم و آوار پرسشها؛
باد کجا برد مرا؟ رعد از چه ترساند تو را؟ جنگ چه شد؟ عشق کو؟ رود کجاست؟ خون به کجا ریخت؟
می گردم دور شهر و می ترسانم مردمان را:
مباد که صدای سایه را بشنوید!  مباد که پرده را کنار زنید!
گوش کنید! صدای باد خوب است، بترسید از رعد و پناه در آغوش عشق برید، رود شوید
گوش کنید! صدای باد خوب است.

3/01/2012

ویتامین E

چشمهام رو که باز کردم سینه ام یهو تیر کشید، بی اعتنایی کردم، چندماهی بود خوب شده بود دیگه،  دلم نمی خواست به روی خودم بیارم که باز داره تیر می کشه، هِی تیر کشید، هِی تیر کشید، و تا الان بی وقفه تیر کشید، با خودم گفتم «لعنتی! باید دوباره ویتامین E شروع کنم.»، جوابم هم این بود « اه، شِت، هو اَم آی کیدینگ؟!!!»

نگاهی به رخِ ماه

در این سی سال عمرم توی خانواده مون زیاد عزیز از دست دادیم، خییییلی بیش از متوسط آدمهای دیگه  من عزاداری دیدم و خاک و قبر و.... طبیعتا حرف از مرده ها هم بوده همیشه توی خونه، چون زیاد بودن و هر از گاهی هم از یکی شون یاد کنیم میشه همیشه!  پارسال توی خونه حرف از نوشته های روی سنگ قبر بود که مامانم گفت  تو رو خدا برای من چیزی ننویسید جز « شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم.»؛ سریع حرف رو عوض کردم و دعوا کردم که چرا از این حرفها می زنین و از ذهنم پسش زدم . دیشب خواب دیدم مامانم مرده و من همش داشتم خودم رو می کشتم که مامانم این شعر رو می خواسته و هیچکس بهم گوش نمی کرد، بابا هم همش سیگار می کشید و اصلا نمی شنید من چی می گم. این دومین بار بود که خواب مردن مامانم رو می دیدیم، اولین بار ده دوازده سال پیش بود که انقدر توی خواب خودم رو کشتم که فکر کنم بعد از اون جرات نکردم دیگه خوابش رو ببینم تا دیشب...الان هم نمی دونم چرا فکر کردم باید بنویسمش اینجا، بعضی وقتها که خیییلی عصبانی و بی تابم حس می کنم  یه چیز بدی که تو ذهنم مخفی می کنم و جرات ندارم بلند بگم رو باید پرت کنم بیرون.

چسب زخم

تازه باهاش دوست شده بودم؛ هنوز خیلی راحت نبودیم باهم، یکی از اولین چیزهایی که راجع به خصوصیاتش فهمیدم این بود که زیاد معذرت خواهی می کنه توی همۀ رابطه هاش. حرصم در می اومد ولی دوستی مون در حدی نبود که چیزی بهش بگم. تا اینکه از عمر دوستیمون گذشت و بالاخره پیش اومد که من هم ازش ناراحت بشم یه موقع هایی؛ و شروع می کرد به معذرت خواهی کردن و من بالاخره یه روز یقه اش رو گرفتم!  یادم میاد روبروش نشستم توی کافه نادری، و مستقیم بهش نگاه کردم و ازش پرسیدم که دقیقا برای چی داره معذرت می خواد؟!! حرفهای الکی زد، نمی دونست، مصمم بودم، تمام ناراحتیم رو با جزئیات دقیق براش توضیح دادم و این بار با همۀ داده ها ازش خواستم بگه که برای چی داره معذرت می خواد دقیقا. باهم استدلال کردیم و به این نتیجه رسیدیم که هیچ دلیلی نداره از من معذرت بخواد!  و من هم دنبال معذرت نبودم.
آدمهایی که نمی دونن برای چی معذرت خواهی می کنن دنبال میونبُر و در رفتن از فهمیدنت این کار رو می کنن، برای از سر باز کردن، برای  زود رها شدن از حس گنگ بدشون، برای سریعتر دور شدن از بار مسئولیت مراقبت کردن از رابطه هاشون. زخم می زنن و حتی نمی دونن کجا، نمی خوان با صبر و تحملی که شایستۀ تو و اون رابطه ست دنبال زخم بگردن و دستشون رو بذارن روش و مرهم مخصوص همون زخم رو پیدا کنن و بوسه ای بزنن؛ به جاش یه چسب زخم می دن دستت، « معذرت می خوام»، خودت هرجا لازمه بزن!

بزرگِ درون

هیچ عروسکی رو یادم نمیاد از بچگی هام، که بهش دل بسته بوده باشم یا اصلا یادم بیاد مال من بوده باشه. چندسال پیش، ترم اولی که اینجا  می رفتم دانشگاه و چندروز در هفته تنها زندگی می کردم کاوه یه روز همینطوری یه عروسک بهم داد، یه خرس مهربون کوچیک نرم.، ازینها که هرحالتی رو می تونی توی چشمهاش پیدا کنی. بهش دلبسته شدم، واقعا دوستش دارم، مخصوصا وقتی دلم گرفته و غمگینم دلم می خواد همش تو بغلم باشه. اصلا هم ربطی به کودک درونم نداره، بزرگ درونم دوستش داره.

2/29/2012

چه واقعی

نمی دونم مال سنّمه یا به خاطر آدمها و زندگی هایی که دیدم توی این سالها، زندگی ای که خودم داشتم یا زندگی دوستهام. طوری که آدمها  و کسایی که دوستشون داشتم باهام برخورد کردن یا طوری که من برخورد کردم با آدمها. دارم اعتقادم رو به یه چیزهایی از دست می دم، یادم میاد نوجوونیم رو، جوونیم رو و فکر می کنم چه خوب بود، چه قشنگ بود معتقد بودن، اصلا چه راحت بود معتقد بودن و باور داشتن و مطمئن بودن. حالا تنها صفت خوبی که می تونم بهش بدم اینه که چه واقعی داره می شه اعتقاداتم، که این صفت خوب هم معمولا هیچ زیبایی ای رو در بر نداره.