دوشنبه ها وقتى از كلاس ميام بيرون بچه هاى نقشه بردارى رو مي بينم كه مسّاحى مي كنن. تا وقتى اتوبوس بياد من همينطورى مي شينم و محو کار کردنِ اينها ميشم. ياد گروه خودمون ميفتم (احسان و كاوه و كيانا) واون خاک و خُل هاى پُشتِ علم و صنعت. براى من بدون شک از لذّت بخش ترين كارهايى بود كه تو دوران ليسانس انجام دادم. یادم میاد شبِ آخر كه فرداش بايد پروژه رو تحويل مي داديم ساعت سه نصفِ شب جلوي کامپیوتر نشسته بودم و گوشي تلفن هم دستم بود و با احسان بالاخره کشف کردیم که كيانا "ژيزمان" رو اشتباه حساب كرده و تمامِ محاسبات و عددهامون خرابه!(دارم فرض می کنم کیانا این طرفها پیداش نمی شه که شاکی بشه!!). از بیچارگی فقط می خندیدیم با احسان. ولی از اون كارهايى بود كه نتيجه ش برام مهم نبود و فقط داشتم اون وسط كِيف مي كردم،خلاصه كه دلم خيلى تنگ شده برایِ نقشه برداری و شاید هم بیشتر برایِ بودن و کار کردن با بچّه ها.
انقدر نوشته هاتو لحن مهربونتو دوست دارم كه وقتي مي خونمشون بي ربط و با ربط اشك تو چشام جمع مي شه از همه دنيا بيشتر دوستت دارم عسلم
پاسخ دادنحذفاه اه اه اه اه !
پاسخ دادنحذفبابا به نرگس بگو از اين كامنتاي عاشقانه نذاره برات!
فرم يعني اينكه شروع يه نوشته (يا هر اثر هنري ديگه) يه اتفاق ه. يه حادثه است. غريزه است و قريحه. مثل تولد آدما كه تصادفه. اما پاپان يه نوشته( يا هر اثر هنري ديگه) از دل روابط دروني اجزاي اون پديد مي ياد ديگه آختگي و آويختگي آغاز رو نداره. از دل تكنيك و قواعد فرمي مي آد بيرون. قطعيه .. مثل مرگ. حالا كه وقت ميذاري و مي نويسي به فرم نوشته هات فك كن. گياه...
گیاهی دیگه،انتظارِ بیشتری نمیشه ازت داشت!
پاسخ دادنحذفاینطوری که راجع به فُرم گفتی من بیشتر یادِ تمرینهای(writing)برای امتحان GRE افتادم،ولی چشم فکر می کنم به حرفت.