اينكه زندگيم چطورى گذشته تو اين چهار سال،چه اميدهايى داشتم،چه حسرتهايى داشتم،كجا تموم شدم و كجا دوباره شروع شدم،چيزهايى نيستن كه دلم بخواد بنويسمشون، شايد بعدها بشه تو همۀ نوشته هام يا حتی عكس هام ردّش رو پيدا کنم.
ولى اولين ساله كه حس مي كنم به همين اندازۀ چهار سال اينجا بودم و حسّ گيج كننده ای که تركيبی از "طولاني تر بودن" و "ناباوریِ زود گذشتن" بود رو ندارم. نمي دونم آيا اين نشانِ اينه كه کمی آروم گرفتم؟ يا چون برنامه دارم برم ايران زمانِ پشت سَر هم کِش نیومده.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر