۸/۲۹/۱۳۸۸

تقویمِ تاریخ....چهار سال پیش در چنین روزی...


قطعا شبى كه صُبحش پرواز داشتم به اينجا يكى از پنج تا بدترين شبهاى زندگيمه. هيچ وقت اونطورى دلم با درد از جا كنده نشده بود. خاطره ش رو يك جاى دور،ته ته دلم گذاشتم. دردش زياده برایِ دمِ دست گذاشتن و نشان از زيبايى توش زيادتر ازاونيه كه بخوام سعى كنم از ياد ببرمش.
اينكه زندگيم چطورى گذشته تو اين چهار سال،چه اميدهايى داشتم،چه حسرتهايى داشتم،كجا تموم شدم و كجا دوباره شروع شدم،چيزهايى نيستن كه دلم بخواد بنويسمشون، شايد بعدها بشه تو همۀ نوشته هام يا حتی عكس هام ردّش رو پيدا کنم.
ولى اولين ساله كه حس مي كنم به همين اندازۀ چهار سال اينجا بودم و حسّ گيج كننده ای که تركيبی از "طولاني تر بودن" و "ناباوریِ زود گذشتن" بود رو ندارم. نمي دونم آيا اين نشانِ اينه كه کمی آروم گرفتم؟ يا چون برنامه دارم برم ايران زمانِ پشت سَر هم کِش نیومده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats