هر بار سینۀ خودش هم پُر از درد می شه، ولی چاره ای نیست، باید مُدام هولش بده عقب.اون هم اول در سکوت مقاومت می کنه و بعد هم که دردش میاد با چشمهایِ پُر و صدایی که سعی می کنه صاف و مطمئن باشه میگه "خودت رو خسته می کنی،من دور نمی رم" و این هم یعنی فقط يك هولِ كوچيكِ ديگه مونده تا رفتنش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر