۹/۲۵/۱۳۸۸

آب


چندوقته كه يادم رفته تشنگى چه جورى بود. يه موقعى با لذّتِ تمام سرم رو می گرفتم زيرِ شيرِ آب سرد و راه گلوم خنک مي شد و نفسم که بند میومد سرم رو بالا می اوردم و تو دلم و گاهی هم بلند می گفتم هيچ چيزى توی دنيا بهتر از آب نيست. بعد از دو سه ساعت تو خیابونهایِ تهران و دانشگاه و ترافیک،يكراست می رفتم سر يخچال و دو سه ليوان آب پشتِ هم مي خوردم،چقدر مزه می داد، مخصوصا اون موقع كه مامانى يه بطری شیشه ایِ آب هم خريده بود كه وقتى ازش آب می ريختى صداى جيك جيك می داد! حالااما به ندرت تشنه می شم یا وقتی هم می شم نمی فهمم و میگذره! يعنى بعضى وقتها كلافه ميشم می رم درِ يخچال رو باز می کنم، كلّى ميوه می خورم،گاهى سالاد درست می كنم می خورم،چند دقيقه بعدش فكر می كنم شاید فقط تشنه بودم.

دیروز می گه چندروزه آب نخوردى؟ ميگم فكر كنم دو روز،عصبانى و ناراحت ميشه، ميگه "خشك ميشى می ميرى" !!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats