چندتا تیکه لباس تو دستمه و میرم توی اتاق کوچیک تا امتحانشون کنم. پشتِ درآدمهای زیادی منتظرایستادن تا اتاق ها خالی بشه. صدای همهمه و موسیقی میاد. لباسها رو میگذارم یه گوشه و یه کم می شینم، بلند میشم و تو آینه زُل می زنم به خودم. انقدر نگاه می کنم تابه اون لحظه می رسم که از آشنا بودنش وحشت می کنم و خنده م می گیره و ولش می کنم. فکر می کنم لحظه ای بود و رفت ولی لذتش وسوسه می کنه. دوباره امتحان می کنم،باز هم هست. یادم میاد که همیشه هست و چقدر هم نزدیک. و من دوستش دارم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر