يه موقع هايى ميشه كه بهش اجازه ميدم از سر و كولم بالا بِره،باهاش بازى بازى می كنم. ميذارم غمگينم كنه و به ناتوانى برسونتم. اجازه ميدم تا هرجا كه ميخواد پيش بره تا ببينم مگه چى ميشه، مگه چى کار می تونه بکنه، مگه چی ميشه من هم نا اميد بشم. مثل يك موجودِ مصنوعیِ نچسب فقط روی روحم می خزه و من هم گاهی با اکراه و گاهی با کنجکاوی لمسش می کنم . نا امیدی جنسش فرق داره با درد یا با ترس، که نشان از زیبایی وانسانیت توشون پیدا میشه. جنسش هرچی هست از جنسِ من نیست، بیشتر از چند روز تحملِ من رو نداره.
زندگي رو از کنار بر می دارم میذارم جلو و براى خودم پخش می كنم. گاهی می زنم جلو،فقط يه كمى جلوتر از اونجايى كه ازش می ترسم، و خودم رو می بينم كه هستم هنوز،خوبم و عاشقم واميدوار.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر