يه زمانى بود،مثلا وقتى دبيرستان بودم و دانشگاه، خيلى پيش ميومد كه بگم "تا حالا انقدر عصبانى نبودم در عمرم" ، " تا حالا انقدر خوشحال نبودم" ، "تا حالا انقدر..." ولى ديگه خيلى وقته همچين چيزى نگفتم. نه اينكه اون حالت ها رو نداشتم دیگه، داشتم ولی لذت و دردش برام انقدری معلوم بوده که دیگه نشه بهش گفت حسّ "تا حالا" یی.

عجب حس مشترکی !
پاسخ دادنحذفسلام دونه ی گندم
پاسخ دادنحذفمن عکس وبلاگت رو خیلی با دقت نگاه کردم، ولی نتونستم تشخیص بدم تو کدوم دونه شی!
عکس تکی نداشتم،ببخشید;)
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفبا آقای منیری صحبت کردم.
منتظر ای.میل شماست.
موفق باشید.
ممنون پویا جان، من فرستادم ای میل رو!
پاسخ دادنحذفدلیلش اینه که تا یه سنی هنوز اتفاقات برای شما جدیده،از یه سنی به بعد دیگه جدید نیست و قبلاً تو جوونی برات اتفاق افتاده .البته منظورم جسارت نبود که بگم پیر شدیا!
پاسخ دادنحذفاتفاقااز همۀ حرفِ شما شاید فقط همون جملۀ آخر رو بپذیرم! ممکنه جوون نباشم ولی امکان نداره که از یه سنی به بعد زندگی تکرار حوادث باشه، حتی اگر هم تکرار باشه به دلیل تغییر سن هم که شده باید حس جدیدی داشته باشه.
پاسخ دادنحذفراستی من ای.میلات را ندارم
پاسخ دادنحذفبه من هم ای.میل بزن
ممنون