۱۱/۱۸/۱۳۸۸

همدرد


شايدخيلى طبيعى باشه كه آدمهاى همدرد خيلى زود به هم نزديك ميشن،حس هاى همديگه رو در جمله ها و كلماتِ همدیگه تكميل می كنن و اين كمى راحتشون می كنه، تنهايى رو كم می كنه،شاید از سردرگمی نجات می ده. با همۀ خوبی هایی كه داره (که شايد واقعا هم خوبیهاش بيشتره)امّا من همدرد بودن با كسى رو دوست ندارم، و نه فقط به اين دليل كه رابطه با كسى كه بتونه بهم بگه چه حسّى دارم برام جذّابيتى نداره. فکر می کنم آدم رو كمى از حقيقت دور نگه می داره، يا شايد هم آدم رو از مرحله اى عبور ميده كه اگه به تنهايى عبور نكرده باشى بعدها بهش شک خواهى كرد كه آيا اين راه من بود يا او كه همراهش شدم.

۱۲ نظر:

  1. سلام عزیزم
    البته راستش رو بخوای موافق نیستم. همدردی وقتی به وجود می اد که تو کسی رو دوست داری. وقتی با همون تفکری که داری تشخیص می دی اون ادم نیاز به همدردی داره. پس تو اول فکر می کنی بعد همدردی نه بر عکس. در نتیجه از راهت دور نرفتی

    پاسخ دادنحذف
  2. دخترای ننه دریا! اگه کسی نیاز به همدردی داشته باشه تو هرچقدر هم دوستش داشته باشی و هرچقدر هم دردِ اون رو درد خودت بدونی اما اگه "اون درد" رو نداشته باشی "همدرد"ش نمی شی.همدردی اتفاقا در حالتهایی اتفاق میفته که شاید حتی آدمها هیچ نسبت یا حسی بهم ندارن و فقط دردِ مشترکی وجود داره که اونها رو بهم پیوند می زنه.این چیزی که تو می گی رو کاملا می فهمم ولی من به اون شاید بگم نیاز به درد دل یا یه همچین چیزی که منظورِ من نبود.
    راستی چرا کم پیدایی؟! بنویس

    پاسخ دادنحذف
  3. کم کمک در حال افسرده شدن هستی!یه کم از این احساسات فردی بیا بیرون،حس شاعری زیادی که تو نوشته هاته که آدمو نگران می کنه ،انگار داری درونی می شی ،این قدر از غم و حال دست نیافتنی و قدیم و... حرف نزن.واقعا تو زندگی تو تو اونور دنیا هیچ نکته امید بخشی وجود نداره که تو نوشته هات منعکس بشه؟
    نذار این حرفا زود پیرت کنه.

    پاسخ دادنحذف
  4. چشم به راهِ عزیز،خیییلی تند رفتی!!! من تمامِ وجودم امیدِ و این رو تقریبا توی همه نوشته هام (اگه خونده بودی) باید می دیدی (حتی اونهایی که با دلتنگی زیاد نوشتم).من راستش نمی فهمم اینکه آدم نظرش رو راجع به موضوعی مثل همدردی بنویسه چه جوری میشه نتیجه گرفت که افسرده ست یا حتی درونیه؟! ضمن اینکه به کسی که داره وبلاگ می نویسه نمیتونی بگی از احساساتِ فردی نگو،آدمها شروع به نوشتن در وبلاگ می کنن برای نوشتن از احساساتِ فردی.
    اگر من رو می شناختی نگرانِ افسرده شدنِ من نمی شدی:) ولی ممنون از ابراز نگرانی!
    (راستی نکات امید بخش توی زندگی من وجود داره که البته ربط چندانی هم به اینور دنیا بودن نداره!!)

    پاسخ دادنحذف
  5. چشم به راه،
    من این وبلاگ رو همیشه میخونم ، فکر میکنم کلا قضیه رو اشتباه گرفتی. اینکه یک نفر یاد گذشته کنه (مخصوصا وقتی به قول تو اینور دنیا زندگی میکنی) اون هم فقط بعضی وقتها، اصلا به این معنی نیست که تو گذشته زندگی میکنه. درونی بودن یا شدن هم به معنای غمگین بودن وناامید بودن نیست.
    خیلی با اعتماد به نفس حرف میزنی انگار که تو مغز دونه گندم زندگی میکنی. انقدر زود قضاوت نکن.

    پاسخ دادنحذف
  6. گندمك عزيزم قصد نامهرباني به دوستاني كه در اينخصوص نظر داده اند را ندارم ولي نميدانم چرا آنقدر كه در برابر احساسات افراد واكنش نشان ميدهيم در برابر اعمال انسانها سكوت ميكنيم چه اشكال دارد احساسات فرد را در يك برهه از شرايط سني و زماني و مكاني بپذيريم مسلما" خيلي از افكار و حالات ما دائمي نخواهد بود پس آيا بهتر نيست به جاي قضاوت كردن بگوئيم به نظر من اين موضوع اينگونه نيست و آنگونه است ....

    پاسخ دادنحذف
  7. می نویسم عزیزم. کم طفی می کنی سر نمی زنی

    پاسخ دادنحذف
  8. سر می زنم دخترِ خوب،تو میری پیدات نمیشه یکهو میای چهارتا پُست میزاری، البته اینطوری هم مزه میده.
    خلاصه که دلم برات تنگیده:)

    پاسخ دادنحذف
  9. سلام.
    این موضوعی که دونه‌ی گندم نوشته، تا حدودی درسته و تا حدودی هم درست نیست.
    اتفاقاً کامنت‌ها هم به خاطر همین مسئله تا حدودی متناقض اظهارنظر کرده‌اند.
    مثلاض من با استدلال «دخترهای ننه دریا» موافق نیستم.
    برای همدردی، صرف دوست‌داشتن کفایت نمی‌کنه. یعنی ممکنه شرط لازم باشه؛ اما به‌هیچ عنوان شرط کافی نیست.
    بحث این نیست که این آدم چقدر به تو نزدیک است، چقدر خوشحال است که سنگ صبور تو باشد، چقدر شناخت دارید، چند سفر با هم رفته‌اید، چند ده سال است دوستید یا حتا چند بار با هم خوابیده‌اید.
    بحث بر سر این است که تو باید دلت بخواهد، یک چیز نهانی آن ته‌ و توها بطلبد، که یک‌هو تصمیم بگیری سفره‌ی دلت را یک جای غریبی، شاید اولین باری که پایتان را با هم می‌گذارید بیرون شهر، شاید برای یکی که اولین بار دستت به دستش می‌خورد، زیر اولین بارانی که با هم تجربه می‌کنید، تا آن تای آخر باز کنی. بحث بر سر این است که باید خیلی ساده، فقط بطلبد.
    حالا این طلبیدن هم قابل‌اندازه‌گیری و عینیت نیست و به همین خاطر من با دونه‌ی گندم موافق هستم.

    پاسخ دادنحذف
  10. دونه محترم گندم و باقی عزیزان
    همه شماراتوصیه میکنم که لااقل 10 پست آخر وبلاگ را مجدداً مطالعه فرمائید.یک ذره امید اگر یافتید مارا هم بی نصیب نگذازید.
    البته این وبلاگ شماست و حق دارید هر طور دوست دارید و هر چه دوست دارید در آن بنویسید.حال شما هم خصوصی ترین مساله فردی شماست.اما بد نیست قبل از اینکه در مورد هر تذکر دوستانه ای موضع بگیریم و به آن پاسخ دهیم ،کمی هم در مورد آن بیاندیشیم.
    آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
    هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

    پاسخ دادنحذف
  11. آقا جان حالا که بحث بالا گرفته باید توضیح بدم که مثلا شما با بهزاد نبوی، محسن صفایی فراهانی یا چه می دانم این همه دربند دیگه دوست بودید، سفر رفتید، خوابیدید؟ نه اما می دانید که به خاطر تفکری که مثل تفکر شماست دربند است و به همین خاطر با او همدردید یا نه، هم فکر نیستید اما دوستش دارید. مثلا پدرتان با شما هم فکر نیست اما با او همدردی می کنید.
    پس همدردی با بقیه آدم رو از حقیقت دور نمی کنه و تازه بعدا هم بهش شک نمی کنی؟ نه دونه گندم جان؟

    پاسخ دادنحذف
  12. مثالِ خوبیه،قطعا بااین آدمها همدردی می کنم(واین تناقضی با حرف من نداشت، چون هنوز درد مشترک وجود داره) ولی چطوریش هم مهمه، نه؟ من حرفم اینه که انسانهای همدرد ناخودآگاه به هم چشم می دوزن که ببینن عکس العملِ دیگری در مقابل اون دردِ مشترک چیه، این گاهی خوبه، فرض کن در مقیاس بزرگ میشه همین کاری که الان مردم می کنن و از هم انرژی می گیرن.و گاهی هم بده چون از ترس یا ناآگاهی یا توانِ کم آویزون میشن به هم برای پیدا کردنِ درمانِ مشترک (می تونی بگی در حرکتهای اجتماعی جواب می ده و من هم باهات موافقم) اما در مقیاسهای کوچکتر حداقل برای من این یعنی دور شدن از حقیقت.

    پاسخ دادنحذف

Web Stats