اونهايى كه با ويزاى وابسته به همسرشون اومدن اينجا می دونن چى ميگم. يه موقعى ميشه كه همه دنيا، ريز و درشت، بزرگ و كوچيك، دور و نزديك، آشنا و غريبه ازت می پرسن كه روزها رو چطور ميگذرونى،بيكارى بهت سخت نميگذره؟ و تو تمام روزت رو بايد زير و رو كنى تا نشون بدى اونقدرها هم كه اونها فكر می كنن بيهوده نميگذره یا اگه هم بيهوده ست بايد حتما اعتراف كنى تا هرچه زودتر اونها راه حلهایی که به ذهنشون می رسه رو ارائه کنن !
هربار كه وارد اتاق ميشم كتابم رو زير ميز می بينم،يه مدت محافظِ من بود! يه داستان از دهه ۵۰ آمريكا ازش ترجمه كردم، هنوز تايپش نكردم، همينطورى آشفته روی كاغذ دوستش دارم. شاید یه وقتی بعضی از تیکه هاش رو که دوست دارم اینجا بذارم.


سلام عسلي .دو سه روزه مرتب شعري كه پائين نوشتي رو تكرار مي كنم فقط يه تيكه هائيش از قديم تو ذهنم بود (پاراگراف اخر)مثل يه اهنگ كه گوش ميدي بعد ناخوداگاه انقدر تو ذهنت مياد كه خسته ت مي كنه خيلي بهش احتياج داشتم .توي يكي از نوشته هات راجع به يه حس تا حالايي حرف زده بودي تو اين چند روزه تجربه ش كردم منتهي از نوع دردناكشو خيلي سخت بود خيلي ..............
پاسخ دادنحذف