يه كم خسته ام، با آدمها حرف می زنم اما انگار خيلى وقته با كسى حرف نزدم، حس می كنم كه لب هام رو خيلى وقته از هم باز نكردم. می دونم كه كلا خيلى مودى هستم اما سالى يكى دوبار اينطورى ديوونه میشم واقعا، كه همينطورى اشكم مياد و همزمان خنده ام هم می گيره كه هيچ دليلى براى اينطورى اشک ريختن ندارم. دیشب هم نمی دونم چی شده بود که یک دختره از خونۀ روبرویی اومده بود تو کوچه نشسته بود زار می زد، دوستهاش هم باهاش بودن و دلداریش می دادن، تا ساعت چهار و نیم صبح داشت گریه می کرد و من تمام اون چند ساعت بدون خستگی به صدای گریه ش مثل موسیقی گوش کردم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر