۲/۲۰/۱۳۸۹

این روزها


در طول روز شاديهاى كوچيك نجاتم ميدن، دوباره حساب كردنِ اينكه ساعت چند می رسم، اول كجا ميرم، و بعد فكر كردن به اينكه چه فرقى می كنه هرجايى باشم حتما سرم رو روی پاى مامانی گذاشتم. نزديک های چهار و پنج عصر دلم بی تاب می شه، دراز می كشم روی مبل و دستم رو میگذارم روی چشمهام، لپ تاپ رو باز ميگذارم تا صدای اومدنش بياد، مياد و يكى دو ساعت باهم حرف می زنيم، يه كم گريه، يه كم خنده، يه كم فراموشى، يه كم بی ربط، يه كم با ربط.... یه کم آرامش.

۳ نظر:

  1. چقدر خوشحالم که تو می رسی، که هنوز این شادی های کوچیک هست :)خوشحالم که در چرخه معیوب "دوباره حساب کردن اینکه چند ساعت دیگه، چند روز دیگه، اینکه آیا هرگز، اینکه آیا اصلا بازگشتی هست، آیا اصلا درسته این انتظار کشنده، اینکه عقلت و همه اطرافیان عاقلت!!! می گن که نه درست نیست، و بالاخره شب می شه و وقت خواب آدم های عاقل، تو می مونی و تلخی و زجر همه یادها و دردهایی که شیرینی تک و توک لحظه های خوشت رو ازت می گیرن و باز تو می مونی و بی خوابی تا صبح که آدم عاقلا ازت پرسیدن خوبی؟ بیدار شدی؟ خوب خوابیدی؟ بگی ببببببببببببله! و هیچکس حتی "ویرانگر"ت هم حتی برای یک صد هزارم ثانیه دیگه به خاطر نخواهد آوردت و اینکه ته ذهن کوچیکش یا شاید دل سیاهش ببینه "تو" هم یه روزایی بودی و "دلت" یه چیزایی خواست و چه بهای سنگینی دادی برای کسی که "هیچ" نفهمید"، نیفتادی ... خوشحالم که تو می رسی!

    پاسخ دادنحذف
  2. گاهی غبطه می خورم بهش که دیگه پیش ما آدمها نیست ... ما آدمها؟!!! یا ما گرگ ها؟!!!

    پاسخ دادنحذف
  3. همين شادي هاي كوچك راست ميگي وقتي دفعه ي پيش امدي اونقدر غم و غصه داشتم كه همه چيزم سياه بود ولي الان معني حرفت رو مي فهمم شادي هاي كوچك مثل ستاره در آسمون دلم سوسو ميزنن من هم منتظر اما اين بار شاد تر و مهربونتر

    پاسخ دادنحذف

Web Stats