اولين بار دوسال پيش بود، غربت، دلتنگى هجوم اورده بود،توی خونه نفسم بند اومد (واقعا بند اومده بود، نه اينكه فقط توصیف حال روحى باشه) با كاوه رفتيم با ماشين دور بزنيم، سرم رو از پنجره ماشين كردم بيرون که نفس بکشم، باد كه خورد به صورتم در يك لحظه حس كردم شاملو دقيقا همين رنج رو حس كرده بوده. دومين بار هم امروز بود، آرنجم روی ميز و دستهام به بازوهام گره خورده بود، سرم رو تكیه داده بودم به بازوم و صورتم خيس اشك بود و درد می پيچيد، يك آن حس كردم فروغ دقيقا در همين حالت بوده.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر