ديشب براى اولين بار با مامان خونۀ خواهرى خوابيديم، تا آخر شب بیدار نشستیم و سه تایی حرف زدیم. انقدر چسبيد كه هيچ زمانى خونۀ هيچ كس انقدر بهم نچسبيده بود، يک رهايى،يک جاى امن، يک جايى كه الان می فهمم توی زندگيم كم بوده هميشه، دلم می خواست الكى بالا پايين بپرم و بگم خونۀ خواهرمه! بالا پایین پریدم و گفتم خونۀ خواهرمه.
راستی خونۀ خواهرى پر از گلهاى ريز مهربونه.

امروز مديرمون حالتو پرسيد گفت گندمي عوض شده؟ گفتم خيلي .خيلي بزرگ شده .
پاسخ دادنحذفهميشه بهت حس مادري داشتم حالا حس مي كنم تو بزرگتري كلي ازت ياد مي گيرم .چقدر از وقتي اومدي زندگيم شادتره هر شب كه مي گذره خوشحال ترم چون فكر مي كنم يه روز از سه سال و نيم ديگه كه قراره براي هميشه برگردي كمتر شده.
بوي گندمزارتو اوردي تو خونه من ، گلهاي ريزم مهربون تر شدن
چقدر میفهمم این پستتو!
پاسخ دادنحذف