مثل آدمهاى معتاد تنم داره براى يك روز تنهايى می لرزه. گاهى يه گوشه اى پيدا می كنم برای چند دقيقه و وقتى سايه اى، صدايى مياد می بينم كه همون چند دقيقه هم به ترس واضطراب اومدن سايه های مهربون هدر دادم. نه براى موسيقى گوش کردن، الكى كتاب ورق زدن، با لباس راحت لم دادن روی مبل و فيلم ديدن...فقط براى فكر كردن محض، فكرى كه توش هيچ انسانى هم نباشه، كه بعد از چند ساعت نفهمم به چى فكر كردم اينهمه مدت و فقط آروم شده باشم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر