۵/۰۴/۱۳۸۹

یکِ بامداد

یه کم خلوت تر که شده بود رفتیم ایستادیم سر خاک، دوستان می اومدن پشت سر هم تذکر می دادن که اگه فاتحه خوندید تشریف ببرید. یکی از لباس شخصیها اما طاقتش طاق بود و دلش می خواست بیشتر بگه. اومد ایستاد و گفت: "حالا مثلا یکِ بامداد یعنی چی؟ یعنی یکِ بامداد مُرده؟".  لحظه ای به چهره ش نگاه کردم، نه از حماقت نبود. راهمون رو گرفتیم و رفتیم که یکی دوتاشون جلومون رو گرفتن گفتن یه سوال دارن: "اصلا بگین ببینم این آقا کجاییه، کجا به دنیا اومده؟". جواب دادیم که تهران به دنیا اومده و جنوب شهر بزرگ شده. کناری من گفت اجدادش به افغانستان برمی گرده گویا. که ناگهان خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت : " یعنی انقدر بدبخت شدین که یه افغانی رو می پرستین؟".
رفتیم و داشتیم فکر می کردیم چه خوب، چه لحن خوبی، چه خندۀ عصبیِ خوبی، نشان از داغِ دل داشت همه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats