۶/۱۷/۱۳۸۹

پراکنده گویی در شب بارانی





  • يكى وسط يه بحث داغ با حرص بهم گفت كه دچار "خود پيچيده بينى" شدم! از اون موقع دارم فكر می كنم چقدر درست ميگه یعنی. هيچوقت فکر نكردم که پیچیده ام ولى هميشه پيچيدن به خودم رو دوست داشتم.
  • حال به اين مزخرفى نداشتم تا حالا، انگار با هر حس كوچيكى از شادى يا تنهايى يا دلتنگی یا هيجان (حتی به اندازۀ صدای بارون شديدى كه الان داره تو تاريكى ميزنه به پنجرۀ اتاقم) حس می کنم دارم بالا ميارم واقعا، ولى نميارم. می دونم به خاطر قرصهاییه که دارم می خورم، اما نمی تونم هى به خودم یادآوری کنم که اثر قرصه و واقعى نيست.
  • بعد از ازدواج هميشه توی جمعهای دوستهاى مشتركمون خيلى آدم كم حرف و مواظبيم، خودم بعد از مدتی مشکلی نداشتم با اینطوری بودن توی جمع،گاهی البته هنوز فشارم می ده چون می دونم فقط خودم مهم نیستم و اين مثل يه گردى ميشينه روی روحم... تا اینكه ميرم ايران و دوستهام رو می بينم و تازه يادم ميفته غير از اين هم می تونم باشم،بودم. تازه يادم ميفته كه زياد حرف می زنم، زياد بحث می كنم، با هيجان و علاقه می پرم وسط حرف يكى و نميذارم ادامه بده. نتيجۀ خاصی نمی گیرم!
  • "جان شيفته" روی ميزه، هنوز نتونستم بار دوم رو شروع كنم.
  • شعرهاى كوتاه بابا رو می خوندم، اين تو ذهنم می مونه همش:
  پاره ای بر سختِ جهان چه آسان میروند
  و ما بر آسانش چه سخت
چه می دانند این به ناز زیستگان ِهمه هیچ
دهشت عظیم ِ فاصله را؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats