۸/۰۳/۱۳۸۹

"آی عشق، آی عشق چهره سرخت ..."

خب اينطورى نيست، نگاهش كه می كنى تو دلت قربون صدقه ش ميرى ولى اينطورى نيست كه تمام وجودت طورى فرو بريزه كه نتونى جلوی كج و كوله شدن چهره ت رو بگيرى. حاضری براش بمیری اگه لازم شد ولی اينطورى نيست كه همینطوری قلبت از جا کنده بشه و صدای ضربانش توی گوشِت انقدر بلند بشه كه فكر كنى می ميرى همین الان. اينطورى نيست كه دستت رو توی دستش جا بدى و فكر كنى خب بسه ديگه همه چى و زندگى می تونه تموم بشه يا نشه و همينطورى بمونه تا ابد. اينطورى نيست وقتى با كسى كه عاشقانه دوستش دارى زندگى می كنى. اين پنهان نيست از كسى اما كمتر بلند می گيمش چون می ترسيم اعترافی باشه برای از دست دادن نشانه های عاشقی، يا نهايتا اگه می گيمش پشتش اين رو هم اضافه می كنيم كه "خب تبديل به حس قشنگتر و آرومتر و عميق ترى شده" كه مطمئن بشيم كسى شک نمی كنه به زيبايى زندگی مون. ولی من بلند می گم چون دلم می خواست می دونستم از بقیه ای که حرف نمی زنن. برای من حقيقت اينه كه سخته، اون حس آروم و عمیق و قشنگ به جای خود، من دلم برای نا آرومی تنگ میشه. آزادانه ول گشتن توی آرامش ِ داشتن قشنگه ولی من دلم تنگِ راهشه. حقیقت اینه كه سخت و بی رحمانه ست که حتی نمی تونم بگم ای كاش! كه اگر تو دلم بگم ای كاش باز هم اون حالتها رو حس كنم دارم ای كاش می كنم كه عزيزترينِ زندگيم نباشه.

۸/۰۱/۱۳۸۹

صدا

دستم روى كيبُرد از سرما سِر شده، ساعت تعطيلى كلاسهاست و سايت كامپيوتر شلوغ میشه. گوشيم روی ميز تكون می خوره، به زور بلندش می كنم، به این بهانه از ساختمون می زنم بيرون و روى نيمكت چوبى زير آفتاب می شينم. بغض داره صداش، از من می پرسه صدات چرا اینجوریه! گلوم گرفته، از دیشب هرچی می گذره راهش تنگ تر میشه، عطسه که می کنم مطمئن می شم سرما خوردم. دستم یخه هنوز،حالا دیگه صداى گریه ش مياد، دلم هم يخ و بی رمق ميشه، کمتر حرف می زنم و بیشتر میشنوم. يه دختر كوچولو با صورت گرد كوچيک و چشمهای روشن و  موهای آشفتۀ قهوه اى با بلوز رنگی و  دامن كوتاه، شادِ شاد و پر سر و صدا از كنارم رد ميشه، نگاهم میره باهاش و دلم پُر میشه باهاش و تو دلم می گم "كاش تو مال من بودى خُب"... صدا هنوز هست، چيزى ميگه و چيزى جواب ميدم و ته گریه ش باز می پرسه گلوت چى شده.

۷/۲۱/۱۳۸۹

کلید

از اشياء كوچيک توی خواب خيلى خوشم مياد، بعد از اينكه بيدار می شم خيلى روشن تر و واضحتر حسشون يادم می مونه و دوستشون دارم تا اتفاقات بزرگى که باید به جز خواب از تخيل هم بهش بچسبونم تا بتونم حسش رو پیدا کنم. آره اشياء كوچيک رو خيلى دوست دارم تو خواب، مثل کبریت، یا مثل كليدی که دیشب تو خواب دربه درش بودم تا در اتاق رو قفل کنم! تنها بديشون اينه که بار سمبليک زيادی دارن.

۷/۱۶/۱۳۸۹

خاموش

هربار که برق ميره می گم يادم باشه چقدرخوبه اينطورى. كه تلويزيون و ضبط و لپ تاپ و هيچى نباشه. شمع روشن كنيم، شعر بخونيم، گل يا پوچ بازى كنيم، كنار هم دراز بكشيم و سكوت كنيم، رو ديوار سايه بازى كنيم (هنوز نمی تونم مثل مامانی گرگ درست کنم و آهو، ولی این بار یه چیزی شبیه خر شد!).

۷/۰۹/۱۳۸۹

نهم مهر

نه فقط نُه مهر، نه فقط یادی کوتاه، که هر روز یادی از "اون همه خوبی" رو با هم تو چشمهامون حفظ کردیم که حتی حسرت نبودن اون آدمها هم زیبامون می کنه، جای پدرت خالی کاوه.

تکفینی در کار نبود
پیچیده در کتان ماه به خاکشان در نهادند
خواهران نجیب درخت
مردانی با گیسوان بلند را
وهیچکس در چنان شبی
گلی بر گورشان نمی توانستی نهاد
همسفران باد و درد
چه می بایستی کرد؟
اینهمه گل، اینهمه پونه، اینهمه خاک!
ح.ن

Web Stats