دستم روى كيبُرد از سرما سِر شده، ساعت تعطيلى كلاسهاست و سايت كامپيوتر شلوغ میشه. گوشيم روی ميز تكون می خوره، به زور بلندش می كنم، به این بهانه از ساختمون می زنم بيرون و روى نيمكت چوبى زير آفتاب می شينم. بغض داره صداش، از من می پرسه صدات چرا اینجوریه! گلوم گرفته، از دیشب هرچی می گذره راهش تنگ تر میشه، عطسه که می کنم مطمئن می شم سرما خوردم. دستم یخه هنوز،حالا دیگه صداى گریه ش مياد، دلم هم يخ و بی رمق ميشه، کمتر حرف می زنم و بیشتر میشنوم. يه دختر كوچولو با صورت گرد كوچيک و چشمهای روشن و موهای آشفتۀ قهوه اى با بلوز رنگی و دامن كوتاه، شادِ شاد و پر سر و صدا از كنارم رد ميشه، نگاهم میره باهاش و دلم پُر میشه باهاش و تو دلم می گم "كاش تو مال من بودى خُب"... صدا هنوز هست، چيزى ميگه و چيزى جواب ميدم و ته گریه ش باز می پرسه گلوت چى شده.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر