۹/۱۶/۱۳۸۹

دوباره و تازه

نُه سال پیش بود كه براى تولدم مهتاب شعرى بهم هديه داد، كنارش هم يه نقاشى كشيده بود، خيلى دوستش دارم. قابش كردم و زدم توی اتاق بالاى ميز، امروز اوردمش پايين دوباره خوندمش، دیدم که خيلى وقت بود كه نگاهش نكرده بودم و نخونده بودمش. جاش رو عوض كردم كه دوباره ببينمش، میخ می کوبیدم به دیوار و به اين فكر می كردم که با آدمها هم می شه اين كار رو كرد؟ يک آدمى رو میذاری يک جاى زندگيت، حتی يه جاى خیلی خوب، و انقدر اونجا می مونه كه يادت ميره با دقت نگاهش كنى، كاش می شد جای آدمها رو هم عوض كرد و دوباره و تازه ديدشون.

۴ نظر:

Web Stats