بابايى داشت رانندگى می كرد و من هم كنارش بودم. براش چندتا آهنگ از لویيس آرمسترانگ گذاشته بودم و داشت عشق می كرد و سرش رو تكون می داد. تو خيابون كارگر پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم که يه ماشين اومد كنارمون، دوتا پسر جوون توش بودن، پسره از موسيقي ما و حالت بابا خوشش اومد، يه لبخند خوبى زد به بابام و ليوانش رو از پایین اورد بیرون نزديك پنجره گرفت و گفت "به سلامتى". آب جو بود به نظرم، بابا هم گفت به سلامتی، بخور كيف كن. یعنی تاچند دقیقه این لبخند از روی لب من نمی رفت کنار. درسته، اگه توی فرنگ (به قول دوست ناشناسمون!) این صحنه رو می دیدم احتمالا کلی هم غر و لُند می کردم که این مردک چرا داره تو ماشین الکل می خوره (راننده هم نبود)، اما اینجا دیدن اینکه مردم به هر زور و ضربی، در فرصتهای اندک و حتی نامعقول به زندانبان پوزخند می زنن و به سلامتی میرن بالا لذت بخشه.
۲/۳۱/۱۳۸۹
احتیاط کن
صداى ترمز ماشين اومد و يه موتورى محكم از عقب خورد به ماشين، مهتاب گفت بچه ها به ايران خوش اومدين! كاوه ميگه وقتى از خيابون رد ميشى احتياط كن، من ميگم احتياط كن اينجا همه فارسى بلدن (!) نميشه تو صورتشون راجع بهشون حرف بزنى و نفهمن. نمی دونم كى گفت احتياط كن گشتهای ارشاد راه افتادن باز، با خودم ميگم احتياط كن اينجا همه زود ناراحت ميشن.
خیابون ها شايد مثل هميشه ست ولى يه چيزى فرق کرده، انگار آدم يه چيز ديگه هم می بينه "زير پوست شهر". آره خيابون ها مثل هميشه ست ولی كاوه می پرسه " فقط منم يا تو هم ويرانى می بينى؟"، من هم می بينم.
۲/۲۴/۱۳۸۹
۲/۲۰/۱۳۸۹
این روزها
در طول روز شاديهاى كوچيك نجاتم ميدن، دوباره حساب كردنِ اينكه ساعت چند می رسم، اول كجا ميرم، و بعد فكر كردن به اينكه چه فرقى می كنه هرجايى باشم حتما سرم رو روی پاى مامانی گذاشتم. نزديک های چهار و پنج عصر دلم بی تاب می شه، دراز می كشم روی مبل و دستم رو میگذارم روی چشمهام، لپ تاپ رو باز ميگذارم تا صدای اومدنش بياد، مياد و يكى دو ساعت باهم حرف می زنيم، يه كم گريه، يه كم خنده، يه كم فراموشى، يه كم بی ربط، يه كم با ربط.... یه کم آرامش.
۲/۱۵/۱۳۸۹
فرّخ
هزار بار فكر كردم اگه اين اتفاق بيفته، وقتى اين اتفاق بيفته، بايد چيكار كنم. اتفاق افتاد،برادرت رفت. اینجا صبحه و اونجا نصف شب،حتی نمی تونم بهت زنگ بزنم و صدات رو بشنوم. نشستم روی زمين و اشک می ريزم و يادم مياد تمام دردهايى رو كه باهم گريه كرديم، براى هم گريه كرديم، يادم مياد كه چشمهاى مهربونت موقع غم از هميشه سياه تر و براق تر ميشه. يادم مياد كه وقتى خداحافظى می كردیم محکم همدیگه رو بغل كرده بودیم و اشک می ریختیم و من يواش گفتم: "خوب زندگى كنيم" یواش جواب دادی: "خوب زندگى كنيم". و حالا من می ترسم از این جای خالى توی زندگی تو. شروع می كنم به لعنت فرستادن به اين راه دور كه نمیگذاره حداقل سرت رو توی بغلم بگيرم. می دونی که چقدر بهت ایمان دارم اما بهت نمی گم " تو قوی هستی" كه گاهى آدمها با گفتن اين جمله حق درد كشيدن رو هم از آدم می گیرن. پس اين درد رو با تمام وجودت فریاد بزن و گريه كن، با تمام وجودِ من هم.
۲/۱۲/۱۳۸۹
صدای گریه
يه كم خسته ام، با آدمها حرف می زنم اما انگار خيلى وقته با كسى حرف نزدم، حس می كنم كه لب هام رو خيلى وقته از هم باز نكردم. می دونم كه كلا خيلى مودى هستم اما سالى يكى دوبار اينطورى ديوونه میشم واقعا، كه همينطورى اشكم مياد و همزمان خنده ام هم می گيره كه هيچ دليلى براى اينطورى اشک ريختن ندارم. دیشب هم نمی دونم چی شده بود که یک دختره از خونۀ روبرویی اومده بود تو کوچه نشسته بود زار می زد، دوستهاش هم باهاش بودن و دلداریش می دادن، تا ساعت چهار و نیم صبح داشت گریه می کرد و من تمام اون چند ساعت بدون خستگی به صدای گریه ش مثل موسیقی گوش کردم.
۲/۱۱/۱۳۸۹
سيب زمينى هم در زندگى لازمه
تفاهم خوبه! زشت ترين جمله ها هم درد نداره وقتى تفاهم وجود داشته باشه! امروز با يكى از دوستهاى قديمى حرف مى زدم، يكى از همين دوستهام. باهم به اين نتيجه رسيديم كه نقش سيب زمينى رو در زندگى همديگه بازى مى كنيم، و خب درد هم نداشت.
اشتراک در:
پستها (Atom)
