چشمهامو باز كردم، پشتش بِهم بود، يواش رفتم چسبيدم بهش و شروع كردم آروم هق هق كردن كه بيدار نشه. خواب ديده بودم،خواب ديدم كه زنده ست، كه اين همه سال كه گفتن نيست، دروغ بوده. خواب ديدم اومده خونه و من هنوز نديده بودمش و هر اتاقى می رفتم نبود و هنوز ازش روايت می شنیدم ولی این بار از اینکه چه جورى اومده، که تعجب کرده و کلی خندیده وقتى قد پسرش رو ديده. کل خواب رو هق هق می کردم. فكر كردم مامان بايد خيلى ازش عصبانى باشه كه اين همه سال خبری نداده. پرسيدم چرا پس اين همه سال خبر نداده بود كه زنده ست؟ مامان بدون ناراحتى گفت «دايى بهمنِ ها! می دونى چقدر از دوستهاشو اونجا از دست داده؟ همين كه الان هم حاضر شده زنده باشه و اعتراف کنه به زنده بودن، خیلیه.» هنوز منتظر بودم كه ببينمش كه بيدار شدم و ادامۀ هق هق تو بيدارى.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر