جای نگرانی نبود مهربانم! من فقط مستِ آرامِ سرگردانى بودم كه زير باران به رهایی سخن می راند و اشک می ريخت و چنین هذیان می گفت:
من اندوهگين نيستم، من اندوهم
نه كلامى به تسلی می خواهم، نه خنده ای و نگاهى و دستى به مهر
نه كلامى به تسلی می خواهم، نه خنده ای و نگاهى و دستى به مهر
من فقط شانه به شانه ای خواستم در سکوت، شانه ای به شانه ام کنار به کنار
و چه می رمند عاشقان آن هنگام که تسخیر نمی توانند، حتی غمت را.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر