۱۲/۲۴/۱۳۸۹

موسیقی گمشده

نشستم روی مبل و يواش يواش و بدون هيچ تمركزى سعى می كنم كار كنم. پنجره يه كم بازه و نسيم نسبتا خنكى مياد، هوا كم كم تاريک شد و من هنوز حوصلم نیومده که بلند شم چراغ رو روشن كنم. چندروزه که لذت موسیقی رو گم کردم. دلم يه موسيقی جديد می خواد، يه جورى كه از شنيدنش تعجب كنم بگم اِ، به اين ميگن موسيقى؟!! بعضی وقتها کلافه می شم، دلم نمی خواد زندگیِ اینطوری رو، دلم می خواد تعریف ها از همه چیز انقدر عوض بشه که چشم باز کنم و ببینم که هیچ چیزی رو تشخیص نمی دم و باید همه چیز رو خودم دوباره کشف کنم، دوباره بسازم، دوباره بشنوم، از اولین کسایی باشم که خوب و بد، زشت و زیبای خالص رو حس می کنم، بدون اینکه صداهای آویزون دور و برم زمزمه وار گوشم رو کر کرده باشن که «این زشت است و آن زیبا، این خوب است و آن بد، این زن است و آن مرد، این تن است و آن روح، این راه است و آن بیراه، این عشق است و آن هرزگی، این مرگ است و آن زندگی». دلم می خواست ببینم و بشنوم بدونِ اینکه لازم باشه برای دیدن و شنیدن چشمهام رو ببندم و گوشم رو بگیرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats