از اون خستگی ها كه انقدر ازش لذت می برى كه دوست ندارى از تنت بيرون بره. از راه رسيدم، نيم ساعتى فقط راحت نشستم روی مبل، بعدش رفتم پياده روى با موسيقى تو هواى گرم و مرطوب نزديک غروب. رسيدم، همون جا كه چاييش هميشه به راهه، همونجا که اگه یه روزی پیاده راه بیفتم و نباشه نمی دونم کجا باید برم! يه دوش آب سرد گرفتم، نون و پنير و گوجه و سبزى خورديم، بعد از چاى تلخ همراه با اضطراب صبح زود كه ديگه هيچى هم بعدش نخورده بودم حسابى چسبيد. با موهاى خيس دراز كشيدم و يه فيلم نسبتا خوب خنده دارى كه موقع خستگى كه آدم چشمهاش به زور بازه ديدنش مزه ميده ديديم. و حالا هم خونه و خوندن يه ای ميل دیوونه از يه آدم ديوونۀ عزيز كه حال «لبخندهای افقی»م رو پرسيده. لبخندهای افقیم حالشون خوبه، حداقل الان.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر