۳/۲۷/۱۳۹۰

پناهت

فكر می كنم به اينكه براى چی بيشتر از همه دلم تنگ شده، نگاهت؟ دستهات؟ بوسيدنت؟ آره اما بيشتر از اينها اينكه شبها وقتى خوابى و پشتت به منه بيام صورتم رو بچسبونم به كمرت، حتی اون موقع هايى كه خوابت انقدر عمیقه که اصلا نمی دونى چه دلتنگ و آشفته ام و ساعتها در پناهت فكر می كنم تا آروم بشم.

۱ نظر:

  1. سلام خانم نعمت‌اللهي!
    توي فيس‌بوك بودم، در صفحة داييم (مجيد بهشتي) يه نظر از شما ديدم و ناخودآگاه به دليل برخورد دورادوري كه پدر محترمتون اون سال‌ها داشتم، اومدم به صفحه‌تون و سپس به وبلاگتون.
    راست مي‌گين، آقا نعمت مرد بزرگ و ريشه‌داري بود، ريشه‌اشو الان دارم توي وبلاگ شما مي‌بينم؛ آخه از پدري چون او، غير از دختري چون شما انتظار هم نداشتم.
    به وب من هم سر بزنين، خيلي خوشحال شدم از ديدنتون و آشنايي بيشتر با شما!
    پيروز و كامروا باشيد هميشه و هر جـــا!
    برادر شما: علي
    http://www.artanha1966.blogsky.com/

    پاسخ دادنحذف

Web Stats