۴/۱۷/۱۳۹۰

واسۀ خودم

جلوی سه تا آدم مجرد نشسته بودم و بعد از اینکه دیدم حرفهام رو متوجه نمیشن داشتم سعی می کردم تغییر تحولات عاشقی بعد از چندسال زندگی مشترک رو براشون روی کاغذ ترسیم کنم!! یکیشون با دقت و تعجب نگاه مهندسی می کرد ولی به نظر نمی رسید که می فهمه چی می گم. یکیشون که عاشق و در آستانۀ ازدواج بود از اون نگاه ها می کرد که یعنی عشق من فرق داره. یکیشون هم که حالش خوب نبود و چشمهاش خیس بود و دستهاش زخمی، داشت کاغذ رو از زیر دستم می کشید که یعنی بسّه. من دوست داشتم ادامه بدم ولی، داشتم کشف می کردم روی کاغذ واسه خودم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats