ای میلش رو می خوندم، دلم می سوخت از اینکه یادش نمی اومد اینها رو چند بار بهم گفته. یعنی حالا که خیلی گذشته از حس کردن حضور و نگاه و حرف، حالا که کلی داره زنگی تشکیل می ده و فکر و نگرانی هاش بزرگِ بزرگ شدن...کاش هیچوقت نسبتی نباشه بین بزرگی اینها و کوچیکی بقیۀ چیزها.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر