همیشه دلم می خواست خواب پرواز کردن ببینم، چندشب پیش خواب دیدم برای فرار از یه موقعیت بدی باید پرواز کنم و برم، اما هیچ جای بلندی نبود که دورخیز کنم و از روش بپرم، باید روی زمینی که تا چشم کار می کرد مسطح بود و حتی یه بلندی به اندازۀ یه تکه سنگ هم نداشت با قدرت پاهام یواش یواش می پریدم تا زمانیکه بتونم پرواز کنم. تونستم، به همون اندازه لذت بخش بود که فکر می کردم، به محض اینکه تونستم پرواز کنم زمین زیر پام پر شد از پستی و بلندی، بلندی هایی که می شد از روشون پرید. اما مهم نبود، پرواز لذت بخش بود ...تا زمانیکه برخوردم به توده های بزرگ ابر، کسی کنارم نبود اما انگار حضور مهربانی بود و داشت با هیجان و مهربانی بهم می گفت چه زیباست، از توشون پرواز کن حتما خیلی مزه می ده! نگاه کردم، انقدر سهمگین و وحشتناک و سیاه و مهیب بودن اون توده های ابر که مطمئن بودم او چیز دیگه ای داره می بینه و من چیز دیگه ای. از پایین ابرها پرواز کردم اما دلم از این احتیاط در کنار او چرکین بود و پرواز دیگه لذتی نداشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر