می نوشتی، درد و بیچارگی و خون و چاقو و کشتن، پرده در پرده، مست نوشتن بودی. قلم و چاقو همزمان از دستت افتاد آنگاه که چشمان کم سویت درد را در چشمان قربانی داستانت به اندازۀ کافی ندید! بی صدای مهیبی حتی، داستانت فرو ریخت... بی گمان پی داستان دیگری هستی که قربانی ات زانو زده با چشمان مچاله شده از درد لایق نوشته شدن باشد!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر