۸/۰۲/۱۳۹۰

بقیۀ شراب

مهمونها رفتن، داشتم ظرفها رو می شستم و باورم نمی شد که انقدر خسته ام. سرم یه کم گرم بود و با خودم فکر کردم ظرفها که تموم بشه می رم کنار پنجره می شینم یه سیگار روشن می کنم و بقیۀ شراب توی بطری رو هم تموم می کنم و بعد می خوابم. ظرفها تموم شد، یه راست رفتم توی دستشویی مسواک زدم و اومدم خوابیدم. مثل هر فکر دیگه ای که این روزها توی سرم میاد و به طوراتوماتیک و با عجله و بدون مکث غیر از اون رو انجام می دم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats