کوچه های باریک و پر پیچ و خم خونه تا مدرسه، وقتی صدای موتور میومد تنم از ترس منقبض می شد تا بیاد و بگذره. تجربه کم نداشتم با اون سن کم. یه بار اما....اول دبیرستان بودم، از مدرسه برمی گشتم، چادر سرم بود، اجباری بود. سر ظهر، کوچه ها خلوت، یه موتوری اومد، نفسم حبس شد، ازم گذشت و یه کم جلوتر ایستاد. سر و روی جدی به خودم گرفتم و خواستم رد شم ازش. ازم آدرس پرسید، چند قدمیش بودم، سرم رو بلند کردم، یه لحظه دلم از وحشت ریخت، تمام صورتش سوخته بود، خیلی وحشتناک بود، اجزای صورتش بهم ریخته بود کاملا و فقط چشمهاش معلوم بود. خودم رو جمع و جور کردم، در لحظه فکر کردم اگر اشتباه کنم بدجوری دلش می شکنه. به تنها عضو صورتش، به چشمهاش خیره شدم و با آرامش تمام بهش نگاه کردم و آدرسی که ازم خواسته بود رو بهش گفتم. لبخند زشتی زد و دست کشید به تنم و به سرعت گاز داد و رفت. فکر کنم دویدم با گریه و داد زدم و چادرم رو دراورم و می زدم روی هوا و زمین و اون رفته بود. عصبانی بودم و وحشت زده، رفتم خونه. به کسی چیزی نگفتم ولی آخر شب حالم بد شد، چند ساعت گریه می کردم و بالا می اوردم، تو اتاق بابام دراز کشیدم و بغلم کرد و بدون جزئیات گفتم یکی تو راه مدرسه اذیتم کرد. چهارده پونزده سال می گذره، هنوز هم گاهی چندروز پشت سرهم چهرۀ سوختۀ اون مرد از ذهنم نمی ره، و اون حالت خودم، خیانتی که به مهربانیم شده بود، ریسکی که در چندلحظه و آگاهانه کردم. شاید اگه طور دیگه ای عمل می کردم هم فرقی درنتیجه نداشت، شاید می تونستم تند بدوم و به سمت خیابون فرار کنم، شاید هم نمی تونستم و به هرحال گیر می افتادم. شاید اگه توی فرار کردن دستی می زد و می رفت دردش کمتر بود تا ایستاده و با حسی از حماقت رها شده! شاید هم اگه فرار می کردم و اون آدم بیچاره ای بود که واقعا آدرسی می خواست از دست خودم بالا می اوردم شب! انگار باید درسی بگیرم که نمی تونم بگیرم، انگار خیلی پیش اومده، خیلی پیش میاد هنوز که به چهرۀ از ریخت افتادۀ آدمها برمی خورم و نمی دونم چیکار کنم که بعدش بالا نیارم.

از اون کوچه ها بیشترمون حسهای مشترکی داریم. هم خوب و هم بد.
پاسخ دادنحذفاما این حس بد رو فکر کنم هر دختری که توی تهران، هر کجاش بزرگ شده باشه داره حتما.
امیدوارم برای دختران ما اینطوری نباشه.