دیشب با دخترک خندیدیم، از اون خنده ها که با یه چیز کوچیک شروع میشه و بعد دیگه بی دلیل ادامه پیدا می کنه تا دل درد می گیری. از خنده بیهوش افتادیم روی تخت و دلهامون رو گرفته بودیم و نفسمون بند رفته بود و صدامون بلند بود و من هم همش می گفتم « آخ دلم»، دلم از ته درد گرفته بود. دخترک وسط نفسهای بریده از خنده می گه « آخه مگه مجبوریم؟ حتما باید همه چیمون از ته دل باشه؟!!!». امروز گریه کردم، از ته دل گریه کردم، با صدای بلند، دلم از ته درد گرفته بود...حالا هم چشمهام خسته ست و درد می کنه و چندساعته دارم فکر می کنم چقدر از دیدن حروف فامیلی خودم وحشت دارم.
آره، مجبوریم.
آره، مجبوریم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر