۱۱/۰۶/۱۳۹۰

ما پنج تا

خسته نمیشم از نگاه کردن به این عکس، بعضی وقتها یهو نیم ساعت یک ساعت همینطوری نگاهش می کنم. از برگها و رنگ گلهای پشت سرمون، تا دیوار تا قفلِ در، مجسم کردن اون حیاط و اون باغچه و اون کاج... تا خنده های همه مون (بجز اون پسرک که هنوز هم به زور می خنده اما وقتی می خنده آدم خنده ش می گیره)، تا لباس نرگس که خوب یادم میاد و اون حس بزرگتریش که معلومه توی عکس، تا موهای کج امیرحسین، تا دامن مهتاب و چتری هاش و حالتی که فکر می کنی الان یه چیز بامزه میگه، تا علی با اون گوشهاش و خنده اش ( موقع خندیدن هنوز هم سرش همینطوری یه کم جلو میاد)، تا خودم که همیشه چه دوست داشتم که کوچیکترینشون بودم.
 اگه ایمان داشته باشم به چیزی در زندگیم، به خوبی و یگانگی این چهارنفره. اگه چیزی از ته ته ته دل خوشحالم کنه ربط به خوشحالی و خوبی یکیشون داره، اگه روزی از پا بیفتم ربط به پای خستۀ یکیشون داره. هرروز یکیشون توی ذهنم و روزم پررنگ میشه اما روزی نیست که به یاد همه شون نباشم.

۱ نظر:

  1. خسته نمیشم از خوندن این نوشته ، باورت نمیشه که 4 یا 5 بار خوندمش و هر بار هم اون خونه رو با اون حیاط تصور می کنم و با اون کوچه ها و یاد آقا بهزاد می افتم و یاد خیلی چیزهای دیگه و یاد اینکه چقدر توی اون خونه مهر بود که از دم درش که رد می شدی بوش می اومد.

    پاسخ دادنحذف

Web Stats