ردیفهای یه کم جلوتر از ما خالی مونده بود، شاید چون گرونتر بود بلیطش، برنامه که شروع شد تنهایی بلند شدم رفتم جلوتر نشستم. فکرش رو نمی کردم اما باز هم همینطوری اشکهام از اول شروع کرد به اومدن. بعد از کنسرت به این فکر می کردم که دیگه کم داره پیش میاد که از موسیقی ای لذت نبرم (توی کنسرت هایی که می رم.) انگار قبلا خیلی بیشتر دقت می کردم و وسواس به خرج می دادم به خودِ موسیقی، ولی الان قسمت بیشتر توجهم به حالت های نوازنده هاست و رابطه شون با سازشون و اون حالی که خودشون دارن و معمولا توی چهره شون یا تکون های بدنشون معلوم می شه، بعضی ها هم بدون هیچ تکونی البته معلوم میشه. و هرچقدر خودشون بیشتر لذت می برن من هم بیشتر خوشم میاد.
چندتا از قطعه ها از آلبوم «آب، نان، آواز» که من توی کارهای همایون شجریان از همه بیشتر دوست دارم. مقدمۀ اصفهان و تصنیف « در عاشقی پیچیده ام» بود و خودِ تصنیفِ « آب نان آواز» بعدش به دشتی رفت و بعد هم توی شور تصنیف « دل افروز تر از صبح» رو اجرا کردن که شعرش خیلی خوب بود. نمی دونم انتخاب شعر با آهنگسازِ یا با خواننده تصمیم می گیرن، به هرحال من خیلی دوست داشتم شعرها رو. « من می روم ز کوی تو و دل نمی رود»، یا « گذرگاه زمان را سرافراز بپوییم، شب تار جهان را فروغ از هنر آریم»، یا « تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب» ...« دلم فریاد می خواهد، ولی در انزوای خویش»....«کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی، که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب».
چندتا از قطعه ها از آلبوم «آب، نان، آواز» که من توی کارهای همایون شجریان از همه بیشتر دوست دارم. مقدمۀ اصفهان و تصنیف « در عاشقی پیچیده ام» بود و خودِ تصنیفِ « آب نان آواز» بعدش به دشتی رفت و بعد هم توی شور تصنیف « دل افروز تر از صبح» رو اجرا کردن که شعرش خیلی خوب بود. نمی دونم انتخاب شعر با آهنگسازِ یا با خواننده تصمیم می گیرن، به هرحال من خیلی دوست داشتم شعرها رو. « من می روم ز کوی تو و دل نمی رود»، یا « گذرگاه زمان را سرافراز بپوییم، شب تار جهان را فروغ از هنر آریم»، یا « تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب» ...« دلم فریاد می خواهد، ولی در انزوای خویش»....«کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی، که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب».
ترکیب صداها خوب بود، ویولون سل رو من کلا خیلی دوست دارم ولی نوازندۀ خوبی نداشت اصلا و خارج می شد خیلی جاها. ویولون هم بد نمی زد ولی اگر نبود هم من مشکلی نداشتم! آیین مشکاتیان هم خیلی آروم و مظلوم بود توی ساز زدنش، یاد پدرش بودم خیلی.
در مورد علی قمصری، دوست داشتم ساز زدنش رو. گرچه می تونم تصور کنم که در طولانی مدت خسته ام می کنه چون در کل کنسرت هیجانزده ساز می زد، حتی اون قسمت هایی که آروم می زد هنوز هیجان داشت. تکنیکش قطعا خیلی خوب بود، چیزهایی داشت که برای من عجیب بود (در مقایسه با اصولی که من یاد گرفتم توی تار زدن)؛ مثلا اینکه دست راستش زاویۀ خیلی زیادی داشت و از بالا میومد روی سیمها. البته نوازنده ها همه شون در طول ساز زدن جای دستشون رو تغییر می دن و بالا پایین می کنن اما این اصولا از اون زاویه می زد و کنجکاوی من رو برانگیخت که وقتی بیام خونه اونطوری بگیرم سازم رو ببینم چطوریه! یکی دیگه هم اینکه به خاطر سرعتی که داشت زمان نبود که مضرابش توی سیمها بره تا عمق، انگار که نوک مضراب روی سیمها جریان داشت فقط. سبک خاص دیگه ای هم که داره اینه که یهو سرتاسر یه جملۀ بلند رو تماما با ریز می زنه. بعضی وقتها قشنگ می شه اما من فکر می کنم زیاد این کار رو می کرد و به ندرت جمله ای با مضرابهای از نوع دیگه شنیده می شد، نسبتی که توی ساز زدن بقیه برعکسه و خب به نظرم زیباتر هم هست. با قدرت وحشتناکی مضراب می زد، بعضی وقتها می گفتم چطور داره تاب میاره آخه اون ساز؟!! بعضی وقتها هم دلم می خواست می تونستم انقدر قوی بزنم، بعضی وقتها هم دلم می خواست برم ساز رو از دستش بگیرم چندتا مضراب نرم و مهربان روش بزنم!! ولی به هرحال من در مجموع دوستش داشتم، هم خودش رو هم ساز زدنش رو. و جالب بود که بعد از کنسرت وقتی از بچه ها (بخصوص اونهایی که موسیقی سنتی کار می کنن) می پرسیدم نظرشون رو راجع به ساز زدن علی قمصری یه کم قیافه هاشون عوض می شد و می گفتن « خوب می زنه ولی این که دیگه سنتی نیست» ، با تعجب می پرسیدم که ساز که سنتیِ، داره توی دستگاه های موسیقی سنتی هم می زنه، همون فاصله ها رو می زنه، درست هم می زنه، ابداع عجیب غریب و دستکاری عجیبی هم توشون نمی کنه، بر چه اساسی می گین سنتی نیست؟ و جواب هم این بود که « خیلی سریع می زنه» !!! انگار که آروم و با طمانینه و متفکرانه ساز زدن تنها نشانۀ موسیقی سنتیِ بودنه و اگه از یه سرعتی بیشتر بشه و صدا ناآشنا باشه ( یعنی رنگ و چهارمضرابهایی که همیشه شنیدیم نباشه) آدمها شک می کنن زود. یا مثلا هر کسی با سرعت بزنه راحت ترین چیزی که راجع بهش می گن اینه که « احساس نداره» که من از خیلی ها شنیدم در مورد علی قمصری و خیلی مخالفم، به نظرم به شدت نوازندۀ با احساسیه. تنبلی گوش و ذهنِ موسیقیاییِ ماهاست که نمی تونیم پا به پای هیجان و شور اون نوازنده بریم، فقط اگه کسی سلانه سلانه کشوندمون می تونیم توش غرق بشیم و باهاش بریم.
شب خوبی بود، موسیقی خوبی بود.

آیین هم خیلی ناز بود!
پاسخ دادنحذفو البته این شور و هیجانِ موسیقی او و بعضی دیگر است که باعث می شه احساس کنیم که موسیقی سنتی نمرده و داره نفس می کشه.
پاسخ دادنحذفجالبه برای خودمم که با اینکه اصلا هیچی از موسیقی حالیم نمیشه هروقت از ساز زدن خودت یا دیگران مینویسی میشینم کلمه کلمه تا آخرش با علاقه میخونم.
پاسخ دادنحذفچه حس خوبى دادى رويا، مرسى :)
حذف