۱۲/۱۶/۱۳۹۰

مگه نمی دونی؟

به دخترک زنگ زدم، چندوقته ندیدمش درست حسابی، نشده، نمی شه. دلم براش تنگه، دلم تنگه کلا، بهش گفتم که این هفته هم نمی شه که ببینمش وقتی برمیگرده. داریم می ریم سفر برای گرفتن ویزا و از این کارها. اونهم ادامه می ده که هفته ی بعدش هم اونها نیستن: « چرا اینجوری شده کلا همه چی؟ نمی شه ببینیم همدیگه رو...» در جوابش شوخی می کنم و می خندم و می گم بیا اصلا خداحافظی هم بکنیم دیگه!! و نمی گم که « مگه نمی دونی تو هنوز؟ همه چیز قبل از اینکه تموم بشه تموم میشه.»

۲ نظر:

  1. بیای منتظرتم یادم رفت بگم مگه نمی‌دونستی؟

    پاسخ دادنحذف
  2. از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟ اونهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم.این جوری خاطر جمع تره...

    خداحافظ گاری کوپر
    رومن گاری

    پاسخ دادنحذف

Web Stats