۱/۱۳/۱۳۹۱

پس مانده

 چندروز بود که یه حسی داشتم و دنبال کلمه می گشتم براش خیلی، که بنویسمش، شعرش کنم. خسته شده بودم اما ازش که نمی تونستم. امشب داشتم توی این صفحه راجع به «آدرین ریچ» می خوندم که به این شعرش برخوردم و از اونجا که می گه «همیشه از پس‌مانده‌ی انرژی حیرت کرده‌ام» دقیقا همون مفهومی بود که من داشتم باهاش بازی می کردم (و سه خط آخرش چقدر قشنگه). اولش خوشحال شدم که همینه که من می خواستم بگم و بعد هم غمگین شدم چون دیگه انگیزه ای نداشتم که برای شعر کردنش کلنجار برم تو ذهنم.


برای مردگان
خواب دیدم که به تو تلفن کرده‌ام
تا بگویم: با خودت مهربان‌تر باش
اما مریض بودی و تلفن را جواب ندادی
پس‌مانده عشق من این گونه صرف می‌شود
که سعی کنم تو را از خودت نجات دهم
همیشه از پس‌مانده‌ی انرژی حیرت کرده‌ام
آنچنان که آب،
مدت‌ها پس از توقف باران
همچنان از تپه به پایین می دود
*
یا همچون آتشی که می‌خواهی از آن دل بکنی و به تخت بروی
اما نمی‌توانی تکان بخوری
آتشی که می سوزد اما خاموش نمی شود
حالا که مدت‌ها پس از نیمه شب، هنوز همان‌جا نشسته ای،
آرزو می کنی که زبانه کشیدن و مرگ این ذغال های سرخ
کاش این همه بی حد و شگفت نبود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats