۵/۲۳/۱۳۹۱

داستان کوتاه


مکالمه ی مامان بابای من در یک بعد از ظهر نسبتا معمولی:
 
بابا:  به خدا اصلا یه چیزهایی می نویسن آدم باورش نمی شه،  تو مجله ی فلان هم چاپ می شه و پنج میلیون هم دستمزد می گیرن.
مامان:  لابد کسایی ان که آشناهاشونن و فقط می خوان پول بدن بهشون.
بابا: آره، ولی آخه داستان کوتاه می نویسه راجع به دیدار کربن و هیدروژن، که اینها همدیگه رو تو خیابون دیدن و باهم ازدواج برگزار کردند(!!) و به شادی باهم زیستند!
مامان: !!! :))
بابا:  فقط به درد ارامنه می خوره نوشته هاشون!
مامان: بیچاره ارامنه!! چرا به درد اونها می خوره آخه؟!
بابا: آخه ارامنه پشتشونُ با کاغذ پاک می کنن!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats