یکی تخته بازی می کرد، یکی ورق، من و یکی از دوستهام هم از این بازی ها می کردیم که اول یکی روی یه کاغذ یه شکل بی معنی می کشه بعد اون یکی بهش یه چیزی اضافه می کنه که یه کم معنی پیدا کنه، بعد تو اضافه می کنی و...خلاصه همینطوری ادامه پیدا می کنه تا یه چیزی از توش در بیاد. چندبار بازیش کردیم ، از توش یه داستانهای بامزه ای در می اومد. بعد فکر کردم خب چی می شه اگه با نوشتن هم همین کار رو بکنیم. خلاصه این متنی که پایین گذاشتم از جمله ی اول یکی در میون مال منه!
محبوبه ی شب، گریزان از شبی بی انتها نشانِ روز می جست ... و عطر خوش تحمل ناپذیرش، ماه را به نیمه می نشاند...نیمی رنج مفتون و نیمی لذت مکنون... متمرّد، چونان چشمه ی شاداب، روشنایی اش یگانه...و غمین، چونان ستاره ای بی خواب در عزای حسرتی بیگانه... محبوبه ی شب، تشنه، ساقه ی تب آلود و دستان خشکیده اش را در گلدان خویش فرو برد...که شب نالید: « آن مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟»... نسیمی، غزل واره های شب را در گیسوان محبوب گره می زد: «من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال»...محبوبِ شب سر برآورد:« تو روز را ندیدی؟»... «از آن وقت که آفتاب پشت کوه های بلند گم شد، من روز را ندیدم.»...مهتاب اما تنها آفتابی بود که شب می دانست و پشت کوهی لغزیده بود.
شب، با لحن عاشقانه ای، تیره تر می شد...آواز مردی تیره گی را می شکافت و نزدیک می آمد... تحریرهای انسانی...«شبِ عاشقانِ بی دل چه شبی درااااز باشد.»... سرمست از عطر دل آویز، در تنهایی خود، صفای دیرپای سکوت را می شکست... پا کند کرد و بوی خوش را تا آن جا که یک نفس جا داشت فرو داد...ناگهان سکوت و جستجو، گویی زمان دمی متوقف شد...و چشم هایش یافت آن چشمه را و اندیشید: «چنین زیبا و چنان غمگین؟!»... و محبوبِ شب، آرام، انبوه گیسوان خود بر زمین می گسترد...از مرد پرسید: « تو روز را ندیدی؟»... مرد با دست اشاره ای کرد و گلدان از اشک او تر شد...و آن مهربان شاخه ها رها کرد به آغوش مرد... مرد چکید و چکید؛ و محبوبه ی شب گل داد... شب تابِ آن همه نداشت، به دنبال روز روان شد.
محبوبه ی شب، گریزان از شبی بی انتها نشانِ روز می جست ... و عطر خوش تحمل ناپذیرش، ماه را به نیمه می نشاند...نیمی رنج مفتون و نیمی لذت مکنون... متمرّد، چونان چشمه ی شاداب، روشنایی اش یگانه...و غمین، چونان ستاره ای بی خواب در عزای حسرتی بیگانه... محبوبه ی شب، تشنه، ساقه ی تب آلود و دستان خشکیده اش را در گلدان خویش فرو برد...که شب نالید: « آن مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟»... نسیمی، غزل واره های شب را در گیسوان محبوب گره می زد: «من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال»...محبوبِ شب سر برآورد:« تو روز را ندیدی؟»... «از آن وقت که آفتاب پشت کوه های بلند گم شد، من روز را ندیدم.»...مهتاب اما تنها آفتابی بود که شب می دانست و پشت کوهی لغزیده بود.
شب، با لحن عاشقانه ای، تیره تر می شد...آواز مردی تیره گی را می شکافت و نزدیک می آمد... تحریرهای انسانی...«شبِ عاشقانِ بی دل چه شبی درااااز باشد.»... سرمست از عطر دل آویز، در تنهایی خود، صفای دیرپای سکوت را می شکست... پا کند کرد و بوی خوش را تا آن جا که یک نفس جا داشت فرو داد...ناگهان سکوت و جستجو، گویی زمان دمی متوقف شد...و چشم هایش یافت آن چشمه را و اندیشید: «چنین زیبا و چنان غمگین؟!»... و محبوبِ شب، آرام، انبوه گیسوان خود بر زمین می گسترد...از مرد پرسید: « تو روز را ندیدی؟»... مرد با دست اشاره ای کرد و گلدان از اشک او تر شد...و آن مهربان شاخه ها رها کرد به آغوش مرد... مرد چکید و چکید؛ و محبوبه ی شب گل داد... شب تابِ آن همه نداشت، به دنبال روز روان شد.

این خیلی خوب بود...خیلی
پاسخ دادنحذف