۵/۲۸/۱۳۹۳

آیین شاگردداری در تبعید!

یکشنبه اولین جلسه‌ی کلاسهای آموزش تار و سه‌تارم بود توی کپنهاگ. صبح تا بعدازظهر اونجا بودم و شش هفت نفری بودن و فکر می‌کنم بیشتر هم بشن. تقریبا همه‌شون میانسال بودن و کلاسها هم براشون جالب بود و مشتاق یادگیری بودن. وسط کلاسها با استاد سنتور یه کم گپ زدیم، از قبل می‌شناختمش، چندتا کار گروهی باهاش داشتم. خیلی مرد خوبیه و خیلی هم خوب ساز میزنه، تازه از ایران اومده و اون هم چندتایی شاگرد داره، خیلی آدم آشناییه برام و خوشحال میشم از وجودش و ساز زدن باهاش. باهم گپ می‌زدیم راجع به آیین شاگردداری در تبعید! نصیحتم می‌کرد، می‌گفت اینجا کلاس موسیقی مثل تراپی می‌مونه برای آدمها، نباید بهشون سخت بگیری، نباید فکر کنی لزوما برای یادگیری هنر اومدن کلاس و جدی بگیری بهشون، نباید مضطرب درس پس دادن بشن توی طول هفته وگرنه ول می‌کنن. کلاس موسیقی  میان که آروم بشن و یادشون بره دلتنگی‌ها و نگرانی‌های دیگه‌شون، به نگرانی‌هاشون اضافه نکنی.

۵ نظر:

  1. سحر فکر کردم تو مخالف باشی، خودت که مثال نقضشی!

    پاسخ دادنحذف
  2. یعنی از چه نظر مثال نقضم؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. از این نظر که کلاس و تمرین همیشه برات جدی بود، و مطمئنم «فقط» برای آرامش و از بین رفتن دلتنگی در غربت نمی‌اومدی کلاس.

      حذف
  3. آره درسته، کلاس و تار برای من خیلی مهمه. اما اگه یه روزی احساس می کردم که کلاس اومدن من اصلا هیچ فایده ای نداره و هیچ وقت به جایی نمیرسم شاید ول می کردم. خیلی وقت ها هم بهش فکر کردم. اگه مثلا استاد خیلی سخت بگیره و بخواد با سخت گیری بهم انگیزه بده شاید دیگه از توانم خارج باشه که در کنار کار و بچه داری و .. یه مساله جدی دیگه برای کار کردن داشته باشم. وقتی حس خوبی نسبت به کلاس دارم و فکر می کنم کلاس خوش میگذره خیلی بیشتر هم تمرین می کنم و انگیزه ام بالا میره. البته من اصولا عشق زیادی دارم به تار و لزوما بقیه اینقدر انگیزه درونی ندارند.

    پاسخ دادنحذف

Web Stats