۶/۳۰/۱۳۹۳

انسانم آرزوست

 خواب سه تا آدم غریبه رو دیدم، سه تا آدمی که نمی‌شناختمشون، یه زن و دو تا مرد مُسن. هرسه تاشون نقاش بودن و هنرمند، با صورتهای خوب و عمیق و عجیب و خسته! گاهی نقاشی می‌کردن، گاهی چیزی می‌خوردن و از خستگی می‌افتادن. من هم عاشق شده بودم تو فضاشون، عاشق کسی نه، عاشق همینطوری، عاشق فضا، عاشق وِل! ولی خسته بودم و دنبال زن راه افتاده بودم و با حالت گیج ازش سوال می‌کردم که چرا من اینجام؟ حوصله‌ی اون حس رو نداشتم با اینکه همیشه دوستش داشتم. زنه جوابم رو نمی‌داد و هی می‌رفت از جلوم، آخرین بار داشتم از هزارتا پله‌ی پر از برف می‌رفتم بالا تا دوباره پیداش کنم که باز بپرسم چرا من اینجام؟!
خییییلی وقته دلم آدم حسابی می‌خواد، خیلی وقته دلم حرف زدن با کسی رو می‌خواد که یه چیزی عمیقا یادم بده، یا عمیقا روم تاثیر بذاره، ولی انقدر دیگه طولانی شده این جای خالی که  فکر کنم مثل کسایی که از بس غذای بیخود خوردن از استیک بالا میارن، اگه هم مواجه بشم با همچین چیزی تحمل نداشته باشم و خسته باشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats