۷/۲۳/۱۳۸۸

تا اونها با هم هستن...



بعضی شبها چند نفر جلوى خونه بغلى،تقريبا زير پنجرۀ من جمع ميشن،تعريف ميكنن،گاهی موسیقی میذارن، ميگن و ميخندن. خيلى صداشون رو دوست دارم. وقتى صداشون مياد منم مي گيرم مي خوابم كه تا اونها باهم هستن و من تنهاىِ تنها نشدم (!!) خوابم ببَره.


(امشب "مینای شهر خاموش" رو دیدم،قشنگ بود)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats