دلم ميخواد بدونم چى مي تونه واقعا يك انسان رو به اينجا برسونه كه اينطور خشن يك انسان ديگه اى رو بزنه؟اعتقاد و اطمينان به درستي راهشونه؟ و اگه كسى سرِ راهشون
سبز شه مي زنن؟ يا نه، پوله؟يا عقده ست؟حس حقارته؟دلم ميخواد بدونم چى گذشته تو روزگارشون و بيشتر ازاون دلم ميخواد بدونم چى ميگذره. ميرن خونه هاشون بعد چى ميشه؟ زن و بچه دارن؟زنشون چه جوريه،نميگم زنها اينطورى نيستن،باتوم به دستهاشون هم دیدم،ولى همۀ زن هاى اينها باتوم به دست نيستن كه،هستن؟ مادر پدرهاشون چى؟ ميگن خسته نباشى پسرم امروز چند تا منافق رو لت و پار كردى؟ سرِ سفره مي شينن؟ بعد مي خوابن؟ قبل از خواب چهره هاى آدمها مياد جلوی چشمهاشون؟...نميشه كه،..پس چى؟
شاید هم درستتر این باشد که برعکسِ این سوال را بکنیم. چی شده که این برای ما سوال شده؟ مگر چقدر وقت گذشته از اون موقعهایی که این طور خشونتها بدیهی بود و جزیی از زندگی روزمره بشر. که همدیگر را میکشتیم و واقعا هم بیشتر مواقع فقط برای ابراز قدرت بود، برای ارضای یک علاقه به خشونت. هنوز هم دور نیستیم چندان از این احساسها، هنوز هم من بیشتر از هر چیزی احساس گناه میکنم از دیدن این خشونتها. هر چه باشه اینها جنبههایی از وجود من است که در اعمال آنها بروز کرده.
پاسخ دادنحذفنه،این جنبه ای از وجود خودشه که در اعمالش بروز می کنه.نه من! آره زمانی بود که کسی از خشونت تعجب نمی کرد(که دور و نزدیکیش مهم نیست)،ولی الان اون زمان نیست،و من برای خشونتی که نمی کنم و ازش بیزارم واز بروزش در هر انسانی هر لحظه متعجب می شم احساس گناه نمی کنم.(همین توصیه روهم با ابعاد وسیع تری به تو می کنم!)
پاسخ دادنحذف