
یکی دو هفته پيش اسم يكى از فعّالين حقوق زنان رو شنيدم كه دستگير شده بود و اسمش آشنا بود. يادِ يكى از بچه هاىِ راهنمايى افتادم ولى نمي دونم چرا فكر كردم فقط تشابه اسمیِ. تا اينكه چندبارِ ديگه ازش خوندم و كنجكاو شدم چهره ش رو ببينم،خودش بود. يه دخترِ آروم و باهوش با مانتو مقنعه سورمه اى اومد جلوي چشمم. تهِ کلاس می نشست و همیشه لبخندِ جالبی رو لبهاش داشت .انگار انتظار ندارم همكلاسي هاى دبستان و راهنمايي رو توي مسيرهاى جدّى و عجيبِ زندگى ببينم. كسايى كه باهاشون وسطى بازى كردم،كسايى كه باهاشون منتظرِ زنگ تفريح بودم،كسايى كه باهاشون كوچيك بودم انگار هميشه كوچيك بايد باشن.
حالا وحيده مولوى كوچيك نيست وبراى حقوقِ زنان فعاليت مي كنه،یا شاید هم کوچیکه و براى حقوقِ زنان فعاليت مي كنه. براش خوشحالم.
(خوشبختانه از زندان آزاد شده)
هی دونه ی گندم! تو کدومشونی؟ من وحیده ام، آدرس اینجا رو نیما بهم داد! شوکه شدم! بهم ایمیل بزن.
پاسخ دادنحذفvahideh.molavi@gmail.cm
سلام. منم حميده.
پاسخ دادنحذفكمي اشتباه نكردي؟ ما تقريبا وسط مي نشستيم رو به آخر همچين كه يك جاي استراتژيك باشه براي طرح ريزي كودتاي مخملي و غير مخملي و توطئه عليه مسئولين دلسوز نظام نه نه ببخشيد مدرسه علي الخصوص خانم رحيم دوست!!!!
عادتتون شده دیگه،اگه همون موقع خانوم جعفریان گوشتون رو گرفته بود الان آشوب طلب نشده بودین!
پاسخ دادنحذفبهاره رو شک ندارم یکی مونده به آحر می نشست!تصورم اینه که تو کنارش می نشستی و وحیده پشت،گاهی هم سه تایی.