۹/۱۱/۱۳۸۸

تنها کسیکه


تنها كسیكه مي تونم روبروش بشينم و افسار از "بدترين من"ى كه مي شناسم باز كنم و مطمئن باشم از پسش باز منم كه ديده ميشم. تنها كسیكه وقتى از بدترين كارها و حس ها و فكرهايى كه داشتم بهش ميگم انگار كه از طبيعى ترين حسّ يك انسان (كه هست) براش گفتم. تنها كسیكه دوست دارم باهاش برم سر خاك شاملو، يا برم چيتگر و اون وسط ها خودمون رو گم و گور كنيم و شعر بخونيم يا بريم بامِ تهران و اون بالا بشينيم روی لبه و حرف بزنيم. تنها كسيكه ميشه باهاش از دختر بودن و زن بودن گفت. تنها كسیكه باهاش خيلى از چيزها به كلى مفهومشون رو از دست ميدن،انگار كه هيچوقت نميتونن وجود داشته باشن،مثل دروغ و حسادت. وجود نداشتن اینها در اون انقدر طبیعیه که بودنش در بقيه باورنكردنى وغیرِقابلِ تحمل تر میشه.
حالا داره از ايران ميره و من نمي دونم كِى دوباره چشمهای مهربونش رو مي بينم. درسته که فرقى نمي كنه كجا باشه،مثل همه سالهايى كه اون مشهد بود و من تهران، مثل سالهايى كه من اينجا بودم و اون اونجا،هميشه هست. ولى ديدنش مثل از زيرِآب بيرون اومدن و نفس كشيدنه برام، كاش طول نكشه تا من يه نفسى بكشم :)

۱ نظر:

  1. آره، کاش زیاد طول نکشه که بریم همه اون جاها، با همه اون آهنگا و همه اون حس های اشک و خنده، با همه اون اطمینانی که هر چی بگی و هر کاری که بکنی جات تو دلش امنه، کاش زیاد طول نکشه مهربانم...

    پاسخ دادنحذف

Web Stats