با خودم می گم چه جورى از درِ خونه تا ماشين که چند قدمه برسم تو اين سوز سرما. می رسم به ماشين و ماشين روشن نمی شه و تا دانشگاه نيم ساعت پياده ميرم!
با خودم می گم بعداز دوهفته كه باهاش حرف نزده بودم فکر کردم " اَ،دو هفته ست باهاش حرف نزدم؟"... دوماه گذشت و فکر کردم "دو ماهه باهاش حرف نزدم"
با خودم می گم آرزو داره چیکار می کنه تنهایی،چرا هنوز نمی تونم تصورش کنم!
با خودم می گم یک ماه دیگه بلیطِ ایران رو می گیرم و با امیدش کلّی زندگی می کنم،الان هم به امیدِ اون امید!
با خودم می گم حتمااز فکرهایِ درهم عضلاتم اینطوری منقبض موندن،زنگ می زنم مامانی و نگرانی های خودم به اندازۀ یک دونۀ گندمِ احمقِ کوچیک می شه و تازه می فهمم فكرهاى درهم یعنی چی!
با خودم می گم چرا چشمهات رو محکم بستی دونۀ گندم،نترس! یادت نره فقط برای غرق در رویا شدن حق داری در بیداری چشمهات رو ببندی.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر