یه زيرزمينِ تاريك و نمور بود با طاقهای گِرد و کوتاه. انگار که هیچ راهی به بیرون نداشت جز چندتا درِ کوچیکِ فلزی،مثل درهای سردخونه. پيكر برهنۀ دخترها رو از این درها می ريختن تو،اما هرچى می ريختن،اینجا باز خالىِ خالی بود،فقط من بودم و يك زن كه هم پير بودوهم جوون. با اینجا آشنا بود،کاره ای بود به گمانم. دولّا شده بود كه سرش به طاق نخوره و هی این طرف اونطرف دنبال چيزى می گشت. با كنجكاوى بهش نگاه می كردم و انگار منتظرش بودم و با خودم هم فكر می كردم پس چى ميشن اين مُرده ها،کجا غیبشون می زنه؟! زن همینطور می گشت و می گفت " براى رفتن بايد يه دختر جوون هم باشه،قرار اينه" نمی دونستم چى ميگه،نمی دونستم رفتن چيه،نمی دونستم قرار كدومه. بدون فكر گفتم "شايد دختر جوون خودِ من باشم " و بلافاصله پشيمون شدم،اما ديگه جلوم ايستاده بود و با لبخندی انگار می گفت چرا خودش به اين فكر نكرده بوده. دستهاش رو جلوی صورتم گرفت،كف دستهاش روبروی هم بود وانگار چيز سنگينى تو فاصلۀ دستهاش بود. محكم دستهاش رو بهم کوفت و تمام دنيای من فرو ریخت، نه،خودِ من بودم،خودم داشتم فرو می ريختم. وحشت کردم،ترسيدم و نمی خواستم تموم بشم و داد می زدم، داااد می زدم. وقتی تموم شدم چند تیکه ابر کنار رفت و یه شهر بزرگ و پُر نور پیدا شد.

فضایی که توصیف کردی اول من رو یاد خواب ترزا تو کتاب بار هستی انداخت، البته موضوع کاملا متفاوت بود و خیلی جالب.عجیبیه که تموم شدنت رو بفهمی، ببینی یا حس کنی، چون همین حس کردن نشون میده که تموم نشدی...
پاسخ دادنحذف