۱۱/۰۱/۱۳۸۸

نه فقط موسیقی


یك بار ديگه هم ديده بودمش، اومد سر ميزم و يه چند دقيقه اى با هم گپ زديم و معلوم شد كه تار می زنه. قرار شد بعضى چهارشنبه ها كه من كلاس ندارم بريم دانشكده موسيقى باهم ساز بزنيم، شايد هم حتی برنامه ای آماده کنیم برایِ اجرا  تو دانشگاه. و به همين سادگى هم دلِ من باز شد.
بعضى وقتها به این فكر می كنم اگه کلاسِ موسیقی نرفته بودم به طورِ کلی آدمِ دیگه ای می شدم. با سازم توی يك دنياى  دیگه ای می افتم كه همه چيزِ اون دنيا رو دوست دارم. یکی از عمیق ترین شادی هایی هم که تو زندگیم  تجربه کردم  روزهایی بود که کلاس می رفتم و استادم ازم راضی بود، تو راهِ برگشت  آواز می خوندم و می دویدم و می پریدم  هوا از خوشحالی. البته جز ساز زدن، چیزهایِ ساده ای از استادِ موسیقیم  یاد گرفتم  که هرچی بیشتر میگذره  عمق و زیباییِ تاثیرِ اون چیزها رو بیشتر می تونم ببینم تو خودم.
یکی از قشنگترین عشقهای زندگیِ منه این مَرد و هیچ روزی نیست که به یادش نباشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats