دیگه تاريخش رو هم می دونم، يعنى ديگه می تونم خودم رو بزنم به اون راه تا هفته ها زودتر بگذرن و من يواشكى روزها رو بشمرم، ديگه اجازه دارم فكر كنم وقتى رفتم با روزهام چيكار می كنم و ديوونه به نظر نيام!!
یادم باشه جایی نَرَم که بوی مامانی نباشه اونجا، يادم باشه بابايى رو هر روز پشت ميزش كه كتاب می خونه بوسه بارون كنم، راستى خواهرى کِی از سر كار می رسه خونه شون كه برم بمونم پيشش، بابا اصلا شوهر خواهر چه مزه اى داره ؟! خونۀ خاله كوچيكه بايد برم داغ ترين و خوش رنگ ترين چايى دنيا رو با خرماى سياه و برّاق بخورم. كاش خونۀ مادربزرگ نزدیکهای شب برقها بره! دراز بكشم رو به حياط و از دل نشين ترين و امن ترین لحظه هاى دنيا لذت ببرم، با آدمهايى كه تو تاريكى روشنى و سكوت ، صداى فكرهاشون بهت می رسه و آرامش میاره. دوستهام كه دلم براى حرف زدن باهاشون و نگاه كردن بهشون يك ذره شده (و تو "آرزو"ی خوبم كه جاى خاليت اذيتم می كنه بدجور) .
خيابونهاى تهران، راستى اين خيابونها حكايت هايى داشتن و چیزهایی دیدن در سال گذشته كه من فقط تصوير و فيلمشون رو ديدم، نكنه با من غریبه شده باشن ، نکنه با من حرفی نزنن!

انقدر احساسات متفاوت نسبت به ایران دارم که واقعا نمی تونم تصمیم بگیرم که دلم چقدر تنگ شده، ولی وقتی تو اونجایی و من نیستم ببینمت، که باهم بریم چیتگر، بریم شاملو، بام، شیطونی کنیم تگری ...! اینا رو مطمئنم که دلم خیلی خیلی خیلی براشون تنگ شده.
پاسخ دادنحذفراستی مواظب باش، خیابونای تهران الان خیلی عصبانین، گاهی فحش هم میدن!!